تبليغاتX
ماسکولوژی ، زندگی با ماسک چه زیباست.
واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره.
بعد از مدتها چند تا آهنگ رديف از يه سي دي قديمي صبح مارو جلا داد.

مستان سلامت مي كنند به روايت كامكارها و حسامالدين سراج كه جفتشون عاليند و اندك اندك شهرام ناظري.

فقط يادم افتاد كه.......چقدر دور شدم!.....و.......چقدر دور شديم؟

فعلآ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:37  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوستم....هومن خوبم ...خیلی مواظب خودت باش.

دلم خیلی واست تنگ میشه. معذرت میخوام هم از تو و هم از خودم که این مدت رو از دست دادیم.

حالم بده.

قوت قلب من تو اینجا نسترن بود ، ندا بود ، هومن بود و نگار بود .

همشون رفتن

شده حكايت زندگي ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:30  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تنها چيزي كه تازگيا نميزاره سرم رو بكوبونم به فرمون تو خيابون اين آلبوم جديد محسم نامجو هستش.

بهترین کارش نیست ولی چون اولین آلبوم خارج از ایرانش هست میشه گفت متفاوت ترینشه.

فعلآ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:25  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هومن و مريم عزيز هم دارند ميرند.

بالاخره وقت رفتنشون رسيد....دير يا زود ميرسيد ولي هميشه دوست نداشتم راجع بهش فكر كنم.

هومن يكي از بهترين دوستهايي كه من سر كار پيدا كردم. هميشه پر از انرژي و اميده و كلآ حال هر كس رو كه باهاش در ارتباطه خوب ميكنه ....كلآ حيف بود كه ايران بمونه چون بخاطر نبوغ ذاتيش خيلي جاي پيشرفت داره....هر وقا ميديديش يه چيز جديد ميگفت ،يه كار جديد ميكرد و خلاصه ساكن نبود. يكي از كاراش ترجمه و گردآوري كتاب راز هست كه واقعآ به همتون توصيه ميكنم.

زمان هاي خوبي رو با هم داشتيم و خيلي با هم خوش ميگزرونديم.....نميدونم ولي بد دلايل نامعلومي يه چند وقت رابطمون كم شده بود كه ناراحت كننده بود ولي همينكه بالا ميديدمش برام خوشحال كننده بود.

 براي خودش و خانم گل و نازنينش آرزوي يه عمر خوشبختي و موفقيت ميكنم.

كسي چه ميدونه،شايد يه روز دوباره همديگرو ديديم ....با ياد ايام.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:6  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اينم آقاي نقابدار بسيجي....

پي نوشت: حراست موقع عكس گرفتن شاااااااااكي شده بوووووووووود.....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:7  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ديشب يه خوابي ديدم .... از اون خوابها كه فكر ميكني بداري و خودتو از بيرون ميديدي.

از سقف رو سرم يه چيزي تو مايه هاي عنكبوت ولي تپل تر ميريخت و وقتي بيدار شديم ديديم كه همه جا پر شده از اين جونور ها.

روي فرش سالن پر شده بودند و وقتي در خونرو باز كرديم ديدم كف زمين سياهه از حجم زيادشون و دارند از راه پله بالا ميان به سمت در.

جالب اينكه يكم چندشمون شد ولي خيلي وحشت نكرده بوديم و با اسپري باهاشون مقابله ميكرديم.

خودشمو هم بعد از يه مدت پودر ميشدند و مثه خاكستر تو هوا پخش ميشدند.

آخرش يادمه دم در خونه نشسته بوديم رو زمين و با همسايه ها در باره سمپاشي ساختمون حرف ميزديم.

حالا شما بگين تعبيرش چيه؟

* چون Amplifier  خونه خرايب شده بود برنامه داشتم كه بعد از اينكه خانم نقابدارو گذاشتم سر كار برم نمايندگي پايونير ، چون اونجا 8:30 باز ميكرد و ساعت تازه 7:30 بود براي وقت كشي آروم رانندگي ميكردن كه خودم رو جلوي در ساختمان قديمي INPEX  يافتم. همون شركت قبليمون....

خلاصه يه 10 دقيقه اي تو ماشين جلوي در نشسته بودم.

يه آهنگي گوش كردمو يه سيگاري كشيدم.يادمه بابام ميگفت اگه يه كبوتر رو چند وقت به يه جا عادت بدي ، از هرجا بپره ميره اونجا....حالا شده حكايت ما.

فعلآ

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:11  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin