تبليغاتX
ماسکولوژی ، زندگی با ماسک چه زیباست.
واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره.

ديشب خونه مادر شوهر بوديم....تلويزيون روشن بود و داشت تبليغ قبل از قصاص نشون مي داد....تبليغ بانك ملت نظرمو جلب كرد....مثل فيلم راز يا همون The Secret خودمون كه تو همين بلاگ راجبش يه پست دادم طراحيش كرده بودن....قشنگ بود! ميگفت فركانس مغز شما با دنيا و جهان هستي پيغام ميده كه چي ميخواين و بانك ملت هم جاييزش هموناست....فكرش بد نيست....ولي تا الان كه هيچ كس تو اين مملكت كاري نميكنه...از فردا هم همه ميشينيم پشت ميزمون زور ميزنيم فكر پول و ماشين و جاييزه هاي بانك ملت رو تو سرمون مي پرورونيم و انرژي متصاعد ميكنيم....

ولي واقعآ يه همچين چيزي جواب ميده؟ همين كه ما نميدونيم و اميد پيدا ميكنيم به يه چيزي باعث ميشه كه يه سري خرافاتي بشن و يه سري رازي بشن...يه سري متدين بشن و يه سري بنياني ....يه سري واقع گرا بشن و يه سري اپتيميست....آن د آدر هند ....اگه همچين فكرايي نباشه ....واقعآ اميدي هم به زنده موندن نيست.

تبليغ كه تموم شد كنجكاو شدم كه نيم ساعت تبليغ براي چه برنامه اي هست....مسابقة 101! تقليدي از يه مسابقه كه تو شبكه NBC  از آمريكا پخش ميشه....ذات تقليدش بد نيست....بالاخره يه برنامه اي هست كه جواب داده و مردم دوست داشتن....پس چرا اگه اين تقليد خوبه تو كاراي ديگشون كه ايم همه موفق ترن ازشون تقليد نمي كنيم؟ اصن دولتمون بايد از تلفيقي از سيستم اروپايي و آمريكايي تقليد كنه نه به صرف تقليد بل به صرف پيشرفت و رهايي از قانونمندي و فرهنگ نيم قرن پيش.

 

در ضمن هنوز هم اخلاقم شبيه دو تا پست پايينيه .....فقط نقابمو زدم  :>
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مسه یه سگ لوس که به جای پارس کردن زوزه میکشه....
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 8:53  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدتهاست منتظرم....منتظر يه خبر ....همه چي ok بود...مصاحبه و غيره .... فقط مونده بود يه آره تخمي كه بگه داداش بيا اينجا سر كار...دهن مارو به Fuck  دادن هنوزم خبري نشده....تا امروز ...كه تلويحآ از دوستم شنيدم كه به علت اوضاع تخمي وضع اقتصادي مثله اينكه خودشونم كاراشون كم شده و .... منكه موقع مصاحبه از اون يارو پرسيده بودم كه با اين وضع چيمار ميكنين و گفته بود كه ما آدم ميگيريم و آماده ميشيم براي بعدش....پس چي شد؟

حالم خيلي دگرگون شد....به صورت تصاعدي ...در حدي كه وقتي داشتم سيگار سود رو آتيش به آتيش روشن ميكردم ديدم دست و پام داره ميلرزه....و رشيدم به فكر خودكشي اين شعرا!

دارم ميرسم با جايي كه از درون بميرم....پس كي....پس تا كي......پس تا كي.....پس تا كي.....پس تا كي ...پس تا كي.....خسته شدم.....كوفته شدم....آره خدا رو شكر كه دارم اينجا كار ميكنم....آره خدا رو شكر كه شايد قسمت نبوده....آره آره آره آره ....ولي پس كي من احمق رشد كنم.....تا كي همين بخور و نمير داشته باشم....خودم ميدونم كه اين نيستم....خودم ميدونم كه آب ساكن نيستم كه بگندم.....حالم بهم ميخوره.....حالم به هم ميخوره...از اين سكون....از اين يكنواختي ....از اين پريشوني بي دليل....از اين هايي كه ميبينم...و كلي ديگه از اين هاي ديگه......گه بگيرن.....

I am dead inside

همين

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:56  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:21  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:31  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin