![]() |
![]() |
|
| واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره. |
|
پ.ن:ولی من آرزو میکنم تو قرعه کشی یکی از این بانکا یا هر جای دیگه یه ماشین خوب ببرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 13:41 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
پ.ن : دلم ميخواد بميرم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:40 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
شهري بود كه همه ي اهالي آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هر كس دسته كليد بزرگ و فانوسش را برمیداشت و از خانه بيرون میزد؛ براي دستبرد به خانة يك همسايه. حوالي سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش كه آن را هم دزد زده بود. بهاین ترتيب، همه در كنار هم به خوبیو خوشي زندگي میكردند؛ چون هر كس از ديگري میدزديد و او هم متقابلاً از ديگري، تا آنجا كه آخرين نفر از اولي میدزديد. داد و ستدهاي تجاري و به طوركلي خريد و فروش هم دراین شهر به همين منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشندهها. دولت هم به سهم خود سعي میكرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و كوشش خودشان را میكردند كه سر دولت را شيره بمالند و نم پس ندهند و چيزي از آن بالا بكشند؛ بهاین ترتيب دراین شهر زندگي به آرامیسپري میشد. نه كسي خيلي ثروتمند بود و نه كسي خيلي فقير و درمانده. روزي، چطورش را نمیدانيم؛ مرد درستكاري گذرش بهاین شهر افتاد و آنجا را براي اقامت انتخاب كرد. شبها به جاياینكه با دسته كليد و فانوس دور كوچهها راه بيفتد براي دزدي، شامش را كه میخورد، سيگاري دود میكرد و شروع میكرد به خواندن رمان. دزدها میآمدند؛ چراغ خانه را روشن میديدند و راهشان را كج میكردند و میرفتند. اواضاع ازاین قرار بود تااینكه اهالي، احساس وظيفه كردند كه بهاین تازه وارد توضيح بدهند كه گر چه خودش اهلاین كارها نيست، ولي حق ندارد مزاحم كار ديگران بشود. هر شب كه در خانه میماند، معني اشاین بود كه خانوادهای سر بیشام زمين میگذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارد. بدين ترتيب، مرد درستكار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بيرون میزد و همان طور كه از او خواسته بودند، حوالي صبح بر میگشت؛ ولي دست به دزدي نمیزد. آخر او فردي بود درستكار و اهلاین كارها نبود. میرفت روي پل شهر میايستاد و مدتها به جريان آب رودخانه نگاه میكرد و بعد به خانه برمیگشت و میديد كه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در كمتر از يك هفته، مرد درستكار دار و ندار خود را از دست داد؛ چيزي براي خوردن نداشت و خانه اش هم كه لخت شده بود. ولي مشكلاین نبود، چرا كهاین وضعيت البته تقصير خود او بود. نه! مشكل چيز ديگري بود. قضيه ازاین قرار بود كهاین آدم بااین رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بیآنكه خودش دست به مال كسي دراز كند. بهاین ترتيب، هر شب يك نفر بود كه پس از سرقت شبانه از خانة ديگري، وقتي صبح به خانة خودش وارد میشد، میديد خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانهای كه مرد درستكار بايد به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتي به تدريج، آنهايي كه شبهاي بيشتري خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم میزدند و برعكس، كساني كه دفعات بيشتري به خانة مرد درستكار (كه حالا ديگر البته از هر چيز به در نخوري خالي شده بود) دستبرد میزدند، دست خالي به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقيرتر میيافتند. بهاین ترتيب، آن عدهای كه موقعيت مالي شان بهتر شده بود، مانند مرد درستكار،این عادت را پيشه كردند كه شبها پس از صرف شام، بروند روي پل و جريان آب رودخانه را تماشا كنند.این ماجرا، وضعيت آشفته شهر را آشفتهتر میكرد؛ چون معني اشاین بود كه باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمندتر و بقيه فقيرتر میشدند. به تدريج، آنهايي كه وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آورده بودند، متوجه شدند كه اگر بهاین وضع ادامه بدهند، به زودي ثروتشان ته میكشد و بهاین فكر افتادند كه «چطور است به عدهای ازاین فقيرها پولي بدهيم كه شبها به جاي ما هم بروند دزدي». قراردادها بسته شد، دستمزدها تعيين و پورسانتهاي هر طرف را هم مشخص كردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همين قرار و مدارها هم سعي میكردند سر هم كلاه بگذارند و هر كدام از طرفين به نحوي از ديگري چيزي بالا میكشيد و آن ديگري هم از... اما همان طور كه رسماین گونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهيدستها عموماً فقيرتر میشدند. عدهای هم آنقدر ثروتمند شدند كه ديگر براي ثروتمند ماندن، نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نهاینكه كسي برايشان دزدي كند. ولي مشكلاینجا بود كه اگر دست از دزدي میكشيدند، فقير میشدند؛ چون فقيرها در هر حال از آنها میدزديدند. فكري به خاطرشان رسيد؛ آمدند و فقيرترين آدمها را استخدام كردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها حفاظت كنند، اداره پليش برپا شد و زندانها ساخته شد. بهاین ترتيب، چند سالي از آمدن مرد درستكار به شهر نگذشته بود، كه مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرفي به ميان نمیآورند. صحبتها حالا ديگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستكار، همان مرد اولي بود كه ما نفهميديم براي چه به آن شهر آمد و كمیبعد از گرسنگي مرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:12 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
دنبال يه كاري بودم...يه چند وقتي بود كه خيلي فكرمو مشغول كرده بود....قرار بود به نظرم زندگيمو تغيير بده....ميگفتيم هر چي خيره ...هر چي خدا بخواد....الان فهميدم كه نشده....لابد خدا خيرش برا ما نيست....واسه بنده هاي گا و گوساله ديگشه. پ.ن : تا كي بايد چشمم به دستاش باشه؟...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 8:31 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
wikipedia آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چند قدم نزديكتر به خدا |
|
RSS
|