![]() |
![]() |
|
| واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره. |
|
مثل اینکه داریم تو یه شرکت حمل و نقل کار میکنیم.برای بار دوم تو این یه سال شرکت داره میره یه جای دیگه....شکرت خدا که گاو را آفریدی....که ما بفهمیم کی گاوه کی نیست. ممکنه چند روز به علت جابجایی نتونم اینجا بیام...توروخدا شما هوای اینجا رو داشته باشین. شب قطبی....عاشقتم. زندگی از نرسیدن به زندگانی گذشته....دیگه رفیق خودمون (هومی) که ۱ طبقه به هم فاصله داریم رو هم دیر به دیر میبینم .... خدایا ،عاقبت همه مارا ختم به خیر بگردان. ای سیکرتا....عاقبت همه مارا پر از فراوانی و آرامش بگردان. و از همه مسلک های دیگه هم همیم درخواست میگردد. Amen!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 18:10 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
چند روزه ...احساس میکنم دارم تو خواب زندگی میکنم....فکر کنم به خاطر اینه که سیگارمو عوض کردم! میدونی....یعنی انگار مثل یه سوم شخص تو زندگیم رفتار میکنم....(ایول توهم!) شما تاحالا اینطوری شدین؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:57 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
چقدر خوبه كه وقتي حالت خوبه با زمين و زمان و خلق جهان هم خوب برخورد ميكني...
اصلآ ميدونين ...مردم ما حالشون خوب نيست...اگه حاااااللللشون خوب باشه...همه خوبند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 8:42 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
This is Unbelievable, I don't believe it, I Almost wanna cry, why didn't my dreams came true? I'm very furious and childish at the moment, I mean, I asked the universe what I wanted and prayed for it, concentrated on it, did good deeds for it, I even didn't speak about it with anyone so I won't jinx it, but today, when I visited the Irancell prize page I found out that I did not win anything, I was so bummed. On top of all, for the first time , I did not think about the fact that there are so many more people much more in need of this prize and in fact , for the first time, I tired to think that I'm worthy of this prize. How the hell am I gonna be a wealthy man? God! So, what could the term " everything happened for a reason " mean now? I deserved it so much, so all the secret people can go to... I was dreaming and living with this for three months. I even wanted to do good stuff with the money. And right know, I'm still nagging so that I might be able to fight the prize back! I hate it when things don't go my way. I hate it when they say there is something good in it for me and I don't know it! I hate it when I have never had enough proof to believe. If you wan me to believe, then let me be successful and wealthy. I have a lot of nagging to say but I don't wanna tire myself with it. PS: Today I have the most of my luck, First of all I found out that my best friend is leaving our office (which I'm happy for him but U knows!) - Technically I was informed last night but he told the whole thing today morning. Second of all I didn't win the prize that I had to win. And third....I lost in my table tennis competition which I'm so proud of myself! I have to have a lot of nerve to say that ok; all my three troubles for today are gone so everything else is gonna be fine. On the other hand, If I keep counting the thing that happen to me which I don't like, I think I'm gonna lose count. Am I really attracting so many bad things to myself? Somebody help.....I think I'm going crazy.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:37 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
چیزه....نمیدونم چیزی که میخوام بگم رو چجوری باید گفت...یعنی یه چیزی تو مغزم هست که هی لیز میخوره. میدونین ...آدم وقتی یه چیزی براش پیش میاد که ناراحتش میکنه به یه چیزی متوسل میشه...دقیقآ مثل این میمونه که سرت درد میگیره و متوسل میشی به استامینوفن... حالا این برای آدما- از اونجا که به تعداد هر آدم راههای رسیدن به خدا هست- فرق داره...باز مثلآ: یکی به خدا متوسل میشه...یکی با بازی با ذهنش و فکرایی که میکنه خودشو تسکین میده...یکی مشروب میخوره...یکی سیگار میکشه...یکی قرص می خوره...ولی اصولآ بیشتر از این نه...چون concept این وسایل تسکین دادنه و نه تفریح و ناءشه شدن... اونی که هروئین میزنه و مرفین تزریق میکنه و هر دفعه میچسبه به سقف عادت کرده که لذت ببره همین...بگزریم...بیخودی از مطلب دور شدیم. همه ما فکر کنم اکثر این راهها رو امتحان کردیم...من یکی برای تسکین سیگار میکشم و یا افکار خودم بازی میکنم...البته...بگذریم...ولی فکر میکنم قویترین این وسائل همون فکر و ذهنمون باشه. همه اینا رو گفتم تا بگم وای به حالت اگه روزی چیزی تسکینت نداد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:46 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
wikipedia آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چند قدم نزديكتر به خدا |
|
RSS
|