تبليغاتX
ماسکولوژی ، زندگی با ماسک چه زیباست.
واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره.

پ.ن : عکس مربوط به آقای نقابدار و همکار مربوطه میباشد!

پ.ن۲: نفر سمت راست : آقای نقابدار...نفر سمت چپ : همکار!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:17  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم                         نازبنياد مكن تا نكني بنيادم

مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر           سرمكش تا نكشد سر به فلك فريادم

 

شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه           شور شيرين منما تا نكني فرهادم

زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم                 طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

 

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم                     غم اغيار مخورتا نكني ناشادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي ما را               ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

 

رخ بر بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم               قد بر افراز كه از سرو كني آزادم

رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس               تا بخاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشاكه بگرداند روي                 من از آن روز كه در بند توام آزادم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:15  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از صبحش حالم خوب نبود...غر زدنم واضح نبود ولی میدونست که سر حال نیستم.

سعی میکردم خودمو خوب نشون بدم ولی وقتی پای تلفن چیزی که باب میلم نبود رو شنیدم دیگه زدم به سیم آخر.

رفتم رو اعصاب خودم و اعصاب اون و کلی چرت و پرت گفتم...هیچی نمیگفت!

همینجوری در طی روز با بداخلاقی تمام باهاش رفتار کردم و برام عجیب بود که چطور با اینهمه بداخلاقی من هنوزم هیچی نمیگه.

گذشت تا وقت رفتن به خونه...اونجا بود که ترکیدم و هر چی از دهنم میومد بیرون میگفتم...از بد و بیراه به فامیل و زمین و هوا...آخر سر هم بهش گفتم : مرسی...دستت درد نکنه...نمیخوام برام کاری بکنی.

بازم هیچی نگفت...خونه که رسیدم یه کم حالم بهتر بود ولی هنوز گند دماغ بودم...تا اینکه بالاخره صداش در اومد...اول یه داد بلند زد که چون بی هوا بود ترسیدم...بعدشم چون دلش شکسته بود زد زیر گریه...اونم چه گریه ای ...۵ دقیقه پنجره آشپزخونه بیشتر باز نبود ولی کفش باور کن مثل استخر شده بود...خلاصه منم با طی (یا تی!) و روزنامه و حوله افتادم به جونه زمین تا خوشکش کنم ولی انگار بند نمی امد...مثل اینکه خیلی دلش پر بود...

کلی خسته شدم...رفتم دوش گرفتم و برگشتم ولی هنوز صداش میومد...حتی وقتی رفتم بخوابم به نظر آروم شده بود ...غافل از اینکه داد زدناش تازه شروع شد...

آخه قربونت برم...فدای تو من بشم ...تو که سرور منی...منم که چیزی نیستم پیش تو...نوکرتم هستم...اگه هم چیزی گفتم دلم پر بوده...منو ببخش...ولی توروجونه خودت...منو یادت نره...کمکم کن.

دوست دارم...مرسی خدا جونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:12  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خسته شدم....در حد خیلی زیاد....خدایا چرا دوستم نداری؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:7  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند وقتیه که محسن نامجو خیلی بین وبلاگها معروف شده...با یه Search کوچیک میتونین کلی مصاحبه و مطلب و حتی کلیپ و آهنگ ازش پیدا کنین.

با توجه به اینکه خیلی مطلب راجع به ایشون نوشته و گفته شده من نمیخوام دوباره گویی کنم،ولی میخوام بگم وقتی یه هنرمند با سبکس کاملآ متفاوت - متفاوت خوب- فعالیت خوشو شروع میکنه بیخودی با پوچ کردن کارهاش به بهانه تقلید از خوانندگان خارجی نکوبونیمشون...به نظر من تقلید اگر کورکورانه نباشه اصلآ هم بد نیست و مایه پیشرفت هم هست...مثالشم گروههایی مثل کامران و هومن و ‌ZedBazi هست كه به ترتيب كارشون رو باتقليد از Micheal Jackson و Eminem  شروع كردن با اين حال خيلي خوب پيشرفت كردن چون در سايه اون تقليد اوليه خودشون رو پرورش دادن.

به هر حال به نظر من كار آقاي نامجو اگر تقليد هم باشه به نظرم كاملآ خوبه و ارزش تمجيد داره.

ميتونين كليپ زلف رو از اينجا دانلود كنين...هم آهنگ فوق العاده اي داره...هم كليپ بسيار قشنگيه با كارگردانيه خوب و نه ايرانيه كوجي زادوري! و از همه مهمتر تبريك ميگم به خانم زهرا ابراهيمي كه با وجود تمام سختي ها و فضولي هاي مردم به خوبي تو اين كليپ بازي كرد و خودشو از تك و تا ننداخت...

ميگن تو نمايشگاه كتاب امسال آلبومي هم از نامجو به فروش ميرسه...ما كه فقط 5 تا آهنگ دانلودي بيشتر نداريم...توروخدا اگه چيزي گيرتون اومد براي ما هم بگيرين...به خدا پولشم ميدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سوال:مگه مارمولکا هم همدیگرو بوس میکنن؟

جواب:آره مارمولک!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:23  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز جدید، سال جدید ، هفته جدید،ماه جدید ، لحظه جدید.

بابا هفته تازه شروع شده و ما به فکر این هستیم که چرا تا آخر اردیبهشت تعطیلی نداریم.

خیلی محکم و قوی دارم سعی میکنم که نقاب خوشرویی و خوشحالی و موفقیت رو روی صورتم حفظ کنم  ولی ...

دلم گرفته از اینکه به رییسم میگم آقا جون مارو به یه بخش دیگه منتقل کن و در جواب میگه که فعلآ نمیشه تا اوضاع Stable بشه و يه هفته بعدش ميبيني كه يه جوانكي رو ميارن همون بخش و تازه براش درخواست ويزاي فلان جا هم ميكنن.

حسودي نميكنم...پشت سر كسي هم حرف نميزنم...تهمت هم نميخوام بزنم ولي آقازاده ها از هر نوع فاميلي و رابطه اي و غيره حتي خوانواده هاي مربوط به اقشار خاص هميشه حالمو گرفتند...نميدونم !

شايدم دارم تنبلي خودم رو اينجوري پنهون ميكنم...

خيلي وقت بود ننوشته بودم به دلايل مختلف ولي اگه خدا بخواد دوباره شروع ميكنم...شما هم مارو يادتون نره.

تولد شب قطبي عزيزتر از جان رو هم بهتر و مجلل از تمام همكاران ديگه برگزار كرديم(بقيه حسوديتون نشه!) كه صميمانه بهش تبريك ميگم...بهشم گفتم دلم براش خيلي تنگ شده...

شونصد تا تولد ديگه از دورو وريا هم درپيشه كه ايشااله ورشكست ميشم.تولد ندز گل هم 13 بدر بود و بازم تبريك عرض ميكنيم :X  تولد هومز و مريم و خانم نقابدار و علي و و و و و نزديكه...خدايا كمك كن در اي زندگي مارا .

يه كامنت داشتم از يه شخصي به صورت ناشناس كه بهم گفته بود "خيلي نقابداري"!

حالا من نميدونم اين يه كامپليمنت بود يا يه چيز بد ولي حداقل من اينجا دارم ميگم كه نقابدارم پس يه چيزي بگو كه ندونم عزيز جان ...

خوب...نوشتم بالاخره...آخيييييييش

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:36  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin