تبليغاتX
ماسکولوژی ، زندگی با ماسک چه زیباست.
واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره.
سلام،...

خیلی وقت بود ننوشته بودم ...چون گیر کرده بودم...فهمیده بودین؟آخه طرف وبلاگ هم مینویسه!

تو سال جدید با یه اعلان جدید ...بریم جلو...برای خودمون یه نقطه ای رو مشخص کنیم که تا آخر سال بهش برسیم...تا همه چی خوب بشه...باچه؟ بااااااچه.

امیدوارم هم خودم هم شما سالی پر از شادی ،فراوانی و سلامتی داشته باشین.

برای من که فکر میکنم پر اتفاق ترین سال کل عمرم بود.

تصادف سنگین...ازدواج...کلی اتفاق...کلی دوست جدید -که دلم براشون خیلی تنگ شده- و احیا کردن دوستی های قدیمی...ولی اینها نیز میگذرد ...و گذشت...

فکرشو که میکنم ...میبینم درسته بعضی وقتی حوصلم سر میره...ولی زندگی وقتش خیلی کمه...خیلی.بابا زندگی کردن بخوره تو سرم ...به هیچ کاریمون نمیرسم...البت که شاید فقط مغزم پره.

کاشکی دعاها همه مستجاب بشه( اینو الان وبلاگ نویس جدیدمون گفت!)

شب قطبی هم رفت خونشون الآن...به سلامت...

خوب ...تا برگردم شیطونی نکنین اینجا...

یادتون نره ...امسال دیگه به هر آرزویی که داریم میرسیم.

خداحافظ همتون دوستان خوبم.

 

Ps : Special thnx to my friends who supported me through this year and was standing by my side all the time,... my wife...Mrs .NEghabdar...Ms.Shabe Ghotbi ..Nedz ,Negz,Hoomz,Samimi,Razdar,Bumble Bee and tons of other people.

Love U all

Cheers

Nim Nim

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:23  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سلام

اولآ که لاریسای عزیز لطفآ این فندک منو بده وگرنه...

دومآ خدمتتون عرض كنم كه آقاي نقابدار رفت و موهاشو زد ،به گفته خيلي ها از جمله
شب قطبي :خيلي خوب شدي...سنّت هم اومده پايين...خوب همه يه كاري ميكنن كه كوچولو بشن!

سومآ : چرا من براي رسيدن به سر كار اينقدر بد شانس شدم؟ شما هم تا حالا احساس كردين خدا باهاتون لجه؟

چهارمآ: شب قطبي جان،بايد با هم صحبت كنيم؟...بايد با هم صحبت كنيم!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:27  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فندک نازنینم گم شد ...فکر کنم صبح تو تاکسی از جیبم افتاده...عکسش همینه که دارین میبینین...نمیدونم میفهمین یا نه ولی یه چیزی بود که خودم به عنوان عیدی برای خودم چند سال پیش خریده بودم ...خیلی دوسش داشتم...یه بار هم تو گلستان گمش کردم که خانم نقابدار رفت و برام پیداش کرد ...یه چیزی هست که گم شدنش خیلی رفته رو اعصابم...تا حالا چیزی گم کردین که اینجوری اذیتتون کنه؟

به یابنده مژدگانیه خوبی داده خواهد شد.

با تشکر

بد اخلاق ترین نقابدار دنیا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 11:20  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خسته شدم ...از سه كورس تاكسي سوار شدن تا رسيدن سر كار...1 ساعت و نيم تو ماشين خوابيدن...
خسته شدم ...از زندگيي كه تهش معلوم نيست و قرار هم نيست معلوم بشه...
خسته شدم ... از التماس به خدا به طور شبانه روزي
خسته شدم ...ولي بايد برم سفارت
خسته شدم ... از خيلي چيزا
خيلي چيزا ... خيلي چيزا...خيلي چيزا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 8:54  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin