تبليغاتX
ماسکولوژی ، زندگی با ماسک چه زیباست.
واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره.
سلام

امشب آخرین شبیه که تو این خونه هستم.نمیدونم کدومتون تا حالا این حسو تجربه کردیم ولی آدم مامانشو میخواد.

دلم برای این اتاق و میز و فرش و  عکس مالک ،دوستم، که خیلی زود از این دنیا رفت و چرا رفت و و فردا شب نمیاد پیشم و تک تک چیزای این خونه و کوچه خیلی تنگ میشه.از فردا دیگه فقط خودم نیستم،ترسناکه نه؟از خدا میخوام که تو زرد از آب در نیام.

فردا روز بزرگیه برام،وارد یه زندگیه جدید میشم.

از تک تک شما دوستای خیلی خیلی خوبم که همتون یه جوری برای من بودین و بهم کمک کردین ممنونم.

اسم تک تکتون از ذهنم رد میشه و میاد جلوی چشم .

ازتون میخوام برام دعا کنین.

و ازتون میخوام برام یه چیزی بنویسین.حتمآ ،حتی تو گلی جون.و تو....آره تو.

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:49  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دیشب اومدم دم خونتون نبودی ، راستشو بگو کجا رفته بودی.

این آهنگو امروز صبح تو وقت اومدن به سر کار تو تاکسی شنیدم.

راننده هم یه کلاه نمدیه پشمی گذاشته بود سرش و مدام برای همه تند تند چراغ میزد که صدای جیر جیر جالبی داشت،همین طور که با آهنگ همخوانی می کرد برای مسافرای تو خیابون  انگشتشو شکل دایره می چرخوند که یعنی میرم میدون.

اگه آهنگشو غلط غولوط نوشتم ببخشید .

تا حالا شده آهنگی رو که ۱۰ سال پیش گوش میدادین گوش بدین و خندتون بگیره؟ یا بگین که وای من چقدر جواد بودم؟ منظورم اینه که ما هممون همه خصلتها رو تو وجودمون دارم،فقط بعضی ها رو اون ته تها مخفی میکنیم ،روش هم یه ماسک میزنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 6:46  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اگه آخر همه خوشحالی ها و حال کردنا O.D و Hang Over هستش،

پس لعنت به همچین لذتی.

کجاست آن پرواز آسمانی در عرش روی فرش که جاودانه میماند؟

پ.ن:اگه دیر به دیر آپ میکنم ببخشید،هم سرم شولوغه،هم،سرم خیلی شولوغه،هم خستم و هم اینکه دسترسی به اینترنت در سر کار داره دچار مشکل محدودیت میشه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:37  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امروز روز سردی بود،

در ادامه این حرفم دوستم گفت : شب سردی هم در پیش خواهد بود.

خدا نکنه این طور باشه اگه منظورم رو از سرد بدونین.

سرد مثل تنهایی،سرد مثل سگ ،سرد مثل بی کس و بی جا،سر مثل خشک،سرد مثل بی رحم و بی احساس،سرد مثل ترس،سرد مثل وحشت از تاریکی،سرد مثل غم،سرد مثل یه روز ابری که دوستاتو ببینی که غمگین و ناراحت راه میرن ولی زندگی نمی کنن،سرد مثل سیگار خشک که با هر پکش سرفه کنی.سرد مثل تنهایی راه رفتن نصفه شبی تو خیابون وقتی سوز میاد و سرد مثل وایسادن تنها توی بزرگراه منتظر تاکسی.

سرد مثل جدایی،سرد مثل ناتوانی،سرد مثل دل گرفتگی شدید با طعم نعناع ،

سرد مثل.....مرگ.

بدتر از همه سرد مثل بی دوست،بی امید.

خدا آخر عاقبت همه مون رو به خیر کنه.دلم برای همه دوستام Already تنگ شد.

خدا کنه شب سردی نباشه.خدا کنه فردا گرم بشه،میشه که بشه.

فقط خورشید باید بیرون بیاد که شب قطبی تموم بشه و نگارم از راه برسه و ندا از آسمون بیاد که وقت گل پروروندنه.

که ماندنی ها ماندانا بشن و پیشی ها بپرند تو حیاط .همه و همه هم گرمشون بشه.

به امید روز گرم.

به امید خدا.

پ.ن: نکته ماسکی : دقت کردین در اوقات در موندگی آدم چقدر با خدا میشه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:21  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

واقعآ خدا هم از راه های عجیبی کاراشو انجام میده ، البته اگه به خدا اعتقاد داشته باشین ...من دارم.

مثلآ همین که من باید یه روزی یه جایی به چه وضعی و با چه شرایطی و به چه دلایل خیلی خیلی جالبی یه تصادف وحشتناک بکنم،که اون کسی که میاد منو نجات میده و میبره بیمارستان و تر و خشکم میکنه و بهم میرسه،بشه همون کسی که باید بشه Manager عروسیم !

خب خدا جون اگه میخواستی برم پیش ابراهیم چرا منو (یا اون رو) این جوری به هم معرفی کردی؟دردش خیلی زیاد بود،البته من اصلآ به حکمت این کار اعتراض نمیکنم و معتقدم اگه اینکارو کردی برای صلاح خودم کردی.

کی میدونست که من چه وقت و چه جوری و به یشنهاد کی میرم بنیان و چه جوری با امیرحسین آشنا میشم که از طریق کاری که با اون میکردم با الهام آشنا بشم که بعدشم به کمک الهام بیام اینجا سر کار؟

یا کی میدونست که کارمون اینجوری میشه و ....شاید چه خوب میشه! آره...فکر کنم وقت خبرای خوبه.

شاید به نظر شما من دارم هذیون میگم و اصلا با منطق شما سازگار نیستم.

ولی اینو میدونم که ما داریم اسامی رو عوض میکنیم فقط، اعتقاد به خدا ،به محمد،به مسیح،به امامان ،به انجیل  و تورات و قرآن،اعتقاد به کارما و یونیورس و طبیعت همه و همه یه چیزند.

من حداقل به این معتقدم که : هیچ چیز تصادفی نیست. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:39  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این که بعضی از هم وطنان ترکموتن خودشون رو به نفهمیدن میزنن یه نوع ماسکه!

اینو تازه کشف کردم،مقصودم هم اصلآ توهین نیست ....فقط بیان کردن یه کشفه.

میدونین،یهو متوجه شدم که این افراد دارن از این ماسک به عنوان یه حربه استفاده میکنن.این حربه رو قبلآ آقای گلی بهم یاد داده بود......نفهمیدن!

هم وطنان ترکمون از بهره هوشی بسیار بالایی برخوردارند،از قوای بدنیه خوبی هم برخوردارند،اتفاقآ به خاطر همین بهره هوشی بالا فهمیدن به جای اینکه انرژی شون رو صرف متقاعد کردن دیگران در بجث و مناظره بکنن با یه ماسک حماقت یا متوجه نشدن همه اینا رو برای خودشون ارزون به دست میارند.حالا ممکنه براشون N تا جوک ساخته بشه یا کلی لیچار پشت سرشون گفته بشه .....ولی اگه آمار بگیرین میبینین که دست آخر اونا هستن که شما رو خسته میکنن!

اینو وقتی فهمیدم که اینچنین رفتار مشابهی رو از همکارای ژاپنی دیدم.آنچنان خودشو به نفهمیدن میزنه که دل آدم براش کباب میشه.بدش ممکنه چند وقت بعد بفهمی که چه کلاهی سرت گذاشته!خوب ژاپنی ها هم معروفن به باهوش بودن ،هم معروفن به سحتکوشی،ولی،به خدا اگه بعضی هاشون رو ببینین که چه رفتارایی ازشون سر میزنه ممکنه فکر کنین طرف مشکل ذهنی داره.

من به این نتیجه رسیدم که اینطور نیست.طی گذشت زمان دوستان ترک و ژاپنی مون یاد گرفتن که برای مصرف کردن حداقل انرژی و صرفه جویی در زمان این ماسک بهترین جواب رو میده.....وگرنه مگه میشه همه ما دنبال جنس ژاپنی ای باشیم که توسط اون آدمی ساخته شده که از لحاظ بهره هوشی مثل جلبک میمونه! یا مثلآ یه هموطن ترک نفر ۱ کنکور میشه! مطمئنآ کارشون رو خوب بلدند.

اینا رو برای این گفتم که یکم دست خودم رو روو کنم یا ماسکای خودمو بردارن:

فکر میکنم این چند وقته ( مثل خیلی وقتای  دیگه از زندگی)ماسک جلب ترّحم زدم.آآآآآآی دستم شیکسته،آی ناخم انگشتم داره میافته و امانم رو بریده،آی هزاز تا کار دارم ،آی دارم بیکار میشم،آی سخت شده زندگی،آی خسته شدم به خدا!(اگه اینا رو طوری گفتم که دلتون سوخت بدونین بتزم ماسک ترّحم رو زدم).

حالا خداییش بعضی وقتی هم ماسک بود ولی بعضی وقتی هم نبود.ولی باید اعتراف کنم این  ماسک مورد علاقه منه.

نکته : اگه یادم نمیرفت بازم مینوشتم.

راستی : فقط پول تنها راه آزادی و خوشبختی

پ.ن : نأشگی چه حالی داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 6:50  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام،

اگه نمی نوشتم ببخشید.......اگه بازم یه چند وقت ننوشتم ببخشید......هم خستم.....هم خیلی کار زیاد شده ......هم اتفاقهای نا خوشایند ادامه داره.

نمیخوام زیاد هم غر بزنم چون شنیده شده فضای اینجا پر شده از غر و شکایت و ناراحتی و بدبختی و نالیدن و شکوه و غم و اندوه.

فعلآ

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 6:57  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

یه فیلم  خیلی قشنگ دیدم.

ممنون از یه دوست خیلی خوب که برای یه کار خیلی سخت خیلی کمکم کرد.مرسی ماندانا جون.

این چند وقته سرم خیلی شلوغ بود ،هم به خاطر کار ، هم به خاطر پیدا کردن کار،هم به خاطر ...

جالبه که بعضی ها از شلوغ بودن بیش از اندازه به پوچی میرسن و بعضی ها از بیکاری.

فقط خدا رو شکر دارم به این احساس میرسم که میخوام  Productive باشم.

به امید خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 15:8  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ایندفه که تو خیابون راه میری ،به آدمایی که رد میشن خوب نگاه کن (حواست باشه کتک نخوری) و دقت کن ببین که از چه جوری هستن.

به نظرتون وقتی اینهمه آدم دقیقآ مثل ما هستند دیگه وجود ما هم ارزشی داره؟یا اینکه ما باید از وجود خودمون یه چیزی بسازیم؟

تا حالا تو خیابون دستاتون رو باز کردیم در حین راه رفتن،باد سردی که از روبرو میاد رو حس کردین؟ این دفعه اینکارو بکن ببین چه جوری تمام افکار گذشته و آینده از دهن خارج میشه و میتونی در حال زندگی کنی.

ولی خداییش چه کاری سختی ....زندگی کردن در حال ....و زندگی نکردن در گذشته و آینده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 6:26  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من یه اعتقادی دارم ،شدیدآ هم بهش معتقدم.

با پول میشه به همه مشکلات زندگی غلبه کرد .

چرا چرت و پرت میگم.

آقا جون ، با پول می توان خوشبخت شد.من در صورت بی نیازی از نیاز مالی خوشبخت هستم.

همیشه بزرگترین آرزوم نه World Peace هستش، نه چیزای عرفانی دیگه،آرزوم این بوده که فوق العاده پول دار بشم،شما هم همین آرزو رو داشته باشین تا خوشبخت بشین،برای هر کسی هم که دوستش دارین همین آرزو رو بکنین.

مگه نشنیدین میگن : خدا یه عقلی به شما بده ، یه پولی به ما.

پ.ن: وقتی آدم نا امید بشه خیلی بده.وقتی از بعضی افراد خاص نا امید بشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:53  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دیروز به مناسبت ۹ ماه گردمون رفتیم شام بیرون ......تصادفی نبود که اونجا رفتیم.....

آخرای غذامون یه آقای متشخص و مودب از کارکنای اونجا اومد و گفت :

ما به رسم یادگاری یه عکس دو نفره میگیریم ازتون که همین الان چاپش میکنیم و بهتون تحویل میدیم و اصل عکس هم پاک میشه که شما نگران نباشین.نظرتون هست یا خیر!

ما هم یه کم به هم نگاه کردیم و وقتی طرف گفت : نظر نظر خانم هست ( مودبانش میشه آقا برن جولو!) دیگه گفتیم باشه.

عکس قشنگ و یادگاری خوبی بود ،البته طبق معمول چشمای من خمار افتاده بود ولی کلهم فی حیس المجموع خوب بود.

حالا اون آقا عاشق چشم و ابروی ما نبود که اینکارو کرد،یه نوع تبلیغ بود برای بیزنسش ولیمن از این خوشم اومد که از ایم ابتکارای قشنگ داره کم کم استفاده میشه و سیستم سنتی و یکنواخت همچنان ادامه نداره.

پ.ن: ممنون از آقا شهرام عزیز و روزنامه وزین آینده نو.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 6:43  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به قول حسین پناهی :

سردمه مثل یه سگ ، که تو یه جنگ سگی ،حس بویاییشو از دست داده.

سردمه ،مثل یه سیب یخ زده،تویه یخچال سونی.

اصولآ توی یه همچین روز بارونی از درون سردم میشه و اصولآ آنتنم کار نمیکنه،فکرم ابریه و آسمون مغزم بارونی،زیاد حس و حال ندارم ،مخصوصآ حس و حال کار و یه فکر مریض که هی میگه هزار تا کار داری و هیچ کاری نکردی مثل مته میره تو مغزم.....حساسیتم هم بیشتر شده بنابراین هم روی رفتار دیگران تاثیر بیشتری میگیرم و قضاوت بیشتری میکنم هم atmosphere هم روم خیلی تاثیر میزاره.

راستی ،دقت کردین ؟ توی روزهای بارونی وقتی پیاده از کنار خیابون رد میشی ،ماشینا تند تر از کنارت میگزرند!خوب چون بارون میاد دوست ندارن بی نصیبمون بزارن.

شرح حال امروز صبح :(میخوام از امروز یه مطلب از چیزی که در طی روز دیدم یا شنیدم یا مواجه شدم یا خوردم یا هر چیز دیگه بنویسم.....هیچ ربطی هم به هیچی نداره....به همین دلیل هم جالبه!)

تاکسی گرفتن کنار خیابون،دختری که صبح اول صبح تو تاکسی کنارت نشسته و داره پایه موبایل به معشوقش میگه که چقدر دلش براش تنگ شده و ازش میپرسه که دیشب کی خوابیده.احتمالآ تو خونه تحت کنترل شدید پدر مادرشه.

پ.ن : این خانم بی نام هم با این کامنت هاش همش مچ گیری میکنه!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 7:31  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin