![]() |
![]() |
|
| واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره. |
|
به نظرم آزاده ترین افراد ،افرادی هستند که آگاهانه رو میارن به مواد مخدر.اونها به بالاترین سطح شعور و فکر رسیدن و جزو روشن فکر ترین افراد هستند. منظورم رو بازم تکرار میکنم، دارم در مورد افرادی صحبت میکنم که که از روی آگاهی کامل رو به مواد مخدر و الکل میارن نه اونهایی که چشم بسته گرفتارش میشن. اون شخصی که به دلیل بسط دادن و گسترش درک و احساس ۶ گانه اش اینکارو میکنه و به این رسیده که اون درک و احساس رو به وسیله هیچ وسیله ای اعم از الکترونیکی ،الکترونیکی،دیجیتالی،مکانیکی،ویبراتوری،لمسی ،عشقی و هیچ طریق دیگه ای نمیشه ارضا کرد خیلی به درجات بالایی از درک رسیده. برای مثال میشه معادل حس یه سیستم صوتی JBL رو وقتی داری صدای یه آب روون یا وقتی در حال رها رفتن تو خیابون و گوش کردن به واکمنت هستی تجربه کنی. به نظر من به دوراز استفاده احمقانه و Abuse کردن این مواد میشه واقعآ اوقات خوب و حواس جدیدی رو تجربه کرد. پ.ن : نویسنده هیچ گونه تجربه ای در مورد دسته شیمیایی(انواع قرص توهم زا) این مواد ندارد و آنرا توصیه نمی کند. پ.ن۲:از تمام دوستانی که این وبلاگ را سرسری میخوانند که ۱۰ دقیقه از عمرشان را سریع بگزرانند معذرت خواهی به عمل آورده میشود. پ.ن۳:ممنون از اینکه تعداد نظرات به صفر نزدیک شده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:33 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
فکر کنم دارم بازم به پوچی میرسم.....یعنی یه نوع پوچیه عرفانی شاید....اگه بفهمم هدف واقعیه من از زندگی کردن چیه خیلی بهتره......
یعنی ما داریم برای این زندگی میکنیم که همیشه ماشین و خونه و وسائل بهتر بگیریم.....یا اینکه بچه خوب تربیت کنیم .....یعنی هدف عالیه ما از این زندگی اینه؟ ۴شنبه شب که از سرکار میرفتم خونه ....سر راهم رسیدم به این نمایشگاه خیریه و از این حرفا...حس انسان دوستیم گل کرد و گفتم برم یه چیزی بخرم به حساب اجر معنوی....تنها جایی که اونجا شبیهش نبود بازارچه خییه بود....بیشتر شبیه جمعه بازار بود....راستی ۲ تا سی دی ام پی ۳ مجاز و یه دونه سی دی هم تمام آهنگای جدید غیر مجاز (اونم ام پی ۳ ) خریدم کلآ ۳ تومن.....اوووم ...فیلم مکس و آفساید رو هم خریدم ...جفتش شد ۲ تومن.....فیلمای توقیف شده جعفر پناهی هم بود که دونه ای ۱۰۰۰ تومن و دی وی دی هم با کاور میفروختن دونه ای ۱۵۰۰ تومن.....پسره فروشنده که گویا از من خوشش اومده بود خدا این ماه رمضون و این خیریه ها رو از ما نگیره. پ.ن : خیلی بیشتر از اینا تو فکرم میاد که بنویسم ولی اینجا که میشینم یادم میره...معمولآ تو راه رفتن به ذهنم میاد که باید نوت بردارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8:33 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
یه اسپری خیلی تلخ به خوردمون دادن که نمیدونم چی بود.بعدشم آمپول دیازپام و خدااااااحفظ ....
بیدار که شدم اول فکر کردم مردم و گذاشتنم تو مردشور خونه .دور و ورم چندین تخت بود و روش آدمایی که خوابیده بودن با بهتر بگم تکون نمیخوردن! گیج بودم .....گیج گیج .....تا آخر شب هم همینطور بودم ......ظهر اومدم شرکت (آره خیلی رو دارم!) و عصری که میرفتم خونه بعلت ترافیک خیلی زیاد ترجیح دادم از پل همت تو گاندی تا خونه پیاده برم.....و رفتم.....بارون کمی میزد ولی پیاده رو به حد کافی گل شده بود. دقیقآ تصور ذهنی من از زمستون و پاییز همینه......راه رفتن پیاده تو گل و لای و سنگلاخ....خسته .....سرمای بارون روی صورت .....و یه چوب بلند که انداختی رو دوشت که سرش یه بقچه بستی.ژان وال ژان!!!!! فکر کنم این تصور زاییده کارتون هایی هست که تو کودکی دیدم......او راستی ....یه تم غمناک هم روی همه اینا اضافه کنید که در مورد من تو گوشمه و اکثرآ هم غمناک نیست و با خاطر مدرنیته تبدیل شده به هاردراک! فکر کنم شخصیت اولیه داستان همیشه منتظره که آخر این سختی یه معجزه ای براش اتفاق بیافته. اصلآ از صبح که پاشدم حالم خوب نبود....هوای ابری بد جوری دپرسم میکنه..... *نکته اخلاقی اینه که زیاد ماسک نزنین چون بعدش باید بریزین تو خودتون وبعدشم باید برین آندوسکوپی...البته دلیل من این نبود....فقط پانی میدونه و شب قطبی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:37 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام ،
امروز صبح از سر کار رفتیم مطب دکتر ( به خاطر معده درد شدید).جاتون خالی دکترش از اون دکتر با نمکهای خوب و مهربون بود که آدم میدیدش کیف میکرد.مخصوصآ چشماش از پشت عینک گردش بزرگتر شده بود و آدم اول میگفت ماشااله به اون چشای روشن و درشتت ،ولی خوب درشت بودنش هم منوط به عینک زدنش بود. نتیجه معاینات دکتر این بود که بگه احتمالآ زخم اثناعشر دارم و برای ۲شنبه صبح وقت آندوسکوپی دارم. فردا هم تعطیله و میخوام توپ بخوابم و فیلم ببینم.....اگه بشه البته .... به راهنمایی نگز رفتم یکی از کلاسای سازمان مدیریت صنعتی ثبت نام کردم ،از محیطش بدم نیومد ،البته بگزریم از اینکه بو روش دو صفر هفتی موهام رو زیر کلاه و یقه کاپشن قایم کردم چون شنیده بدم که گیرن! خلاصه ،به نظرم این ثبت نام باعش شد یه پویاییه خوبی در درونم ایجاد بشه که خیلی وقت بود حسش نکرده بودم......... تا بعد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 14:0 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
یکی از دوستان خوب بهم یه بار گفت که اگه میخوای آمار وبلاگت بره بالا ،جواب کسایی رو که برات نظر میزارن بده!
من به دو دلیل تا الان اینکارو نمیکردم: ۱- حالشو نداشتم ( بیش از اندازه تنبل بودم) ۲- برام مهم نیست که آمار وبلاگم بره بالا،اصلا شعارم این بود که فقط برای دل خودم بنویسم.همین دوستای نزدیکم که میخونن برام کافیه. ولی امروز حس کردم که اگه اینکارو بکنم بد نیست ...نمیدونم چرا!!! اینم بگم که اصولآ در برابر بعضی از نظرات یکم واکنشم ممکنه تند باشه و آدمی هستم که بعضی وقتی زود از کوره در میرم .....به نظرم این هم از مشخصات یه آدم نازنازی و سوسوله دیگه! *سه روزه دارم وبلاگم رو رفرش میکنم،همش نشون میداد " ۲ نظر " ،امروز با Firefox که وبلاگم رو مرور کردم چشام زد بیرون ،۹ تا نظر داشتم.مرگ بر IE ،درود بر Firefox! اول از همه باید از خانم راحیل عزیز پوزش بطلبم برای اینکه نظراتشون رو پاک کردن چون یه جورایی اسم و فامیلم رو گفته بود که طبعآ من نمیخوام کسی اونارو بدونه! دوستام که Already میدونن و بقیه هم لابد نباید بدنن ،چون دیگه نه این وبلاگ اسمش میشه نقابدار،نه من میتونم درد دل های سوسولیه خودم رو بکنم! از شب قطبی عزیزم معذرت مخوام که هم حاله جسمیم بد بود هم روحیم!خودت که میدونی .بهت قول میدم در اسرع وقت یکی از دوستان هست با اسم مستعار "یه اسم تازه " .دوست عزیز اگه منظورت از مارمولک منم باید بگم من بشتر شبیه کلاغم! هم دماغم گندست و هم پوستم خیلی سبزست.راستی یه contact info هم از خودتون بزارین بد نیستا!!!! سایه عزیز : میدونی ....با این موافقم که اگه 5 سال دیگه هم این مسئله پیش میومد باز جدایی سخت بود.ولی شاید اونموقع تعداد افرادی که ازشون بدم میومد هم بشتر میشده ( جاست کیدینگ!)آره ولی خوب برای من سخته دیگه ....میدونی ....اگه اینکه آدم احساس داشته باشه ویه جایی هم پیدا کنه که احاسسشو راحت بیان کنه و نگران از قضاوت دیگران نباشه سوسول بودنه و مرد نبودنه بزار باشه. من مشکلی باهاش ندارم.تو منو نمیشناسی و منم تورو نمیشناسم.خوبم هست که اینطوره .چون جفتمون میتونیم راحت حرف بزنیم.اگه من جلو قضاوتهای آدمایی که دور ورم 24 ساعته هستن اینجوری حرف بزنم 100% اونا هم همین نظر تورو میگن پس چه خوبه که اینجا میگم و تو هم هستی که اینجوری بهم Complement بدی تا بفهمم که چجوری قضاوت میشم.که مرد نیستم و که سوسول هستم.که یاد بگیرم که سنگ باشم. میدونی من خودم به لطف مادرم و پدر زنم که 30 ساله دارن کار میکنن تونستم اون خونرو بخرم(چون پدر مادرم جدا شدن پدرم خیلی کمک مالی خاصی به ما نمیکنه) .خیلی خدا رو شکر میکنم که تو این وضعی که رییس جمهور محبوبتون به وجود آوردن تونستین اینکارو بکنیم. راستی....من پارسال تیر تو دور اول به معین رای دادم .......فکر کنم بشناسیش! تو دور دوم هم خودمون رو پاره کردیم با SMS و چیزای دیگه که مردم توروخدا به رفسنجانی رای بدین که حداقل احمدی نژاد نشه رییس جمهور. یادم میاد تو صف رای گیری که بودم ( تو ستارخان ) یه آقایی جلوم بود میگفت میخوام به احمدی نژاد رای بدم چون به نظرم از بقیه کمتر میخوره .تازه قراره وضعمون رو بهتر بکنه ....فکر کنم وقتی بیاد خونه بخریم......... دوست داشتم الان هم میدیدمش! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:54 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
میدونین ، به نظرم میاد هنوزم دعا کردن باعث دلگرمی ،همیشه دعا باعث دلگرمیه.
این چند روز دوباره حجم افکار و کارهایی که باید انجام بدم به مغزم هجوم آورده،مثل جریان اون یه لیوان آب میمونه که اگه با دستت نگه داری تا ۱۰ دقیقه کاملآ بدون مشکل هستش ولی همون لیوان رو اگه یه روز با دستت نگه داری کارت به بیمارستان میرسه. مغزمون هم همینه ،باید افکار توش رو در بیاریم بزاریم رو میز،ولی خوب بعضی وقتی مغز درد حالیمون نمیشه ،عضله مغزمون درد نمیگیره که بهمون اخطار بده،فقط کلافه میشیم عین...اون موقست که این خطر رو درک میکنیم که باید فکرامون رو بزاریم رو میز. کاشکی ما هم میتونستیم مثل پروفسور دامبلدور افکار ذهنمون رو با اون چوب جادو بریزیم تو دیگ و بعدش نگاشون کنیم ،اونم رنگی و ۳بعدی !!! * اول اینکه جریان بسته شدن شرکت و این چیزا پیش اومد بچه ها کلی سنتیمنتال شده بودند و احساساتی،خودمم سر دستشون بودم،ولی خدا نکنه حالا که میدونیم رفتنی هستیم و دنبال کار میگردیم ،جوّ رقابت و دور شدن از هم بوجود بیاد.نزارین همچین احساسی بکنیم. * صدای هق هق رو چجوری میشه تو وبلاگ در آورد؟ * همه دوستام رو که قبلآ اسامیشون چندین بار اعلام شده از صمیم قلب دوست دارم میس میکنم هوار تا. ( م ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 14:10 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
میخواین اول از همه خبر خوب رو بدم یا بد رو؟ اول خوبرو میگم : بالاخره خونه پیدا کردیم .تو غرب تهران .خوشگل و نقلی.خدا رو صد هزار مرتبه شکر. حالا خبر بده: دیروز .بالاخره آقای رئیس اون E-mail کذایی رو که بهتون میگفتم! همونو ....آره...دادش.با همه Staff ایرانی Meeting گذاشت و گفت که آقا : لپ مطلب اینه که تا دو یا سه ماه دیگه اینجا برچیده میشه. پس به لطف آقای لعنتی نژاد و مردمی که بهش رای دادن و کسانی که دوست دارن این مملکت عقب افتاده ما که از هند و پاکستان و ترکیه هم عقب تر افتاده ماها بیکار شدیم. همون مردمی که گول شعارهای قشنگ و کاملآ عوام فریب آون آقا رو خوردن و یادشون رفت که خفقان , فروپاشی اقتصادی و ایدولوژی فاشیستی تنها میوه ای که از این درخت میشه چید. حالا باید حاصل دسترنج خودمون و آدمای دورو ورمون رو بخوریم, و ببینیم که چقدر ترسوییم و باید تا کی این مملکت رواینجوری نحمل کنیم.خداییش هممون هم فقط غر میزنیم..... میدونی , وقتی امروز رو White board پشت سرم دیدم نوشته شده Bye Bye به قدری دلم گرفت که هیچکس نمیفهمه؛اون غمی که رو دلم نشست بعد از دیدن این نوشته خداحافظی خودش یه دنیا غم بود.میدونم که شب قطبی نوشتتش. اگر غم را چون آتش بود دودی ....جهان تاریک بودی جاودانه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 7:2 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
همین الان دچار ترس شدید از بیکاری شدم،یا بهتره بگم ترس شدیدآ شدید از تغییر،
آخه همه ما فکر میکنیم اینا که هست همیشگیه ، حداقل من از روی بی تجربگی اینطور فکر میکردم،ولی وقتی یهو به طور ناجوری کوبیده میشه تو صورتت که همه چی داره تغییر میکنه (و شاید ازت گرفته میشه) ،مثل E-mail شرکت و هزار تا چیزایی که برای خودم فضای امن درست کرده بودم ،خیلی میترسم. احساس میکنم که خوب بسه دیگه،اگه قرار بود درسی بگیرم گرفتم.حالا دیگه اسباب بازیهامو بهم پس بدین. میترسم عقب بمونم و بیکار و بدون توشه و کاملا آسیب پذیر. خیلی جالبه که بعضیا اینقدر بی خیالند ،البته میشه با ۴ تا کلمه و اینکه زندگیتو بکن بابا و از این چرت و پرتا یه آدم نا امید و ترسیده رو برگردوند ولی وقتی نگاه کنی که جه بد شانسیه بزرگیه این بدشانسی که داره اتفاق میافته ،اونوقته که کارت به تیمارستان میکشه! بدشانسی های بزرگ مثل اینکه اصلآ چرا فردی به نام احمدی نژاد متولد شد که بعد بشه رئیس جمهور این ملت *ر،یا چرا من متولد شدم ،یا اصلآ چرا اینجا،تو ایران ،تو این مملکت که نسبت به طول ریشت و جیب پولت بهت احترام میزارن؟ چرا من اون بچه تو Orange county که باباش برای تولد ۱۸ سالگیش براش یه پورشه میخره بدنیا نیومدم؟اونکه اصلآ معنیه استرس رو نفهمید،ولی خوب ،اون معنیه پورشه رو هم نفهمید. خلاصه اگه یه روز بیام سر کار و طبق معمول هر روز صبح میل هامو چک کنم و ببینم که یه میل اومده که با کمال تاسف اتمام پروژه رو اعلام کرده و به همه ۱ ماه فرصت دادن که بای بای......دلم واسه اینجا خیلی تنگ میشه.....منظورم اینه که...خوب من Gay نیستم ولی بعضی وقتی خیلی احساساتی میشم.اگه اونروز بیاد اینهمه خاطره رو میزم رو چیکار کنم؟ اینارو که نمیشه با خودم ببرم.جاشون اینجاست.اصلآ اینجا معنی میدن نه جای دیگه،دوستامو چیکار کنم؟آیا وقتی هموم پخش و پلا شدیم باز مثل قبل میمونیم؟ با اینکه خیلی تلخه ولی نه،همشون یادشون میره.....حتی راه آشپزخونه رو گم میکنن!اونهمه خاطره و صحبت و درد دل تو این آشپزخونه ها ،در عجبم که چطور هنوز کاشیهاش نریختن.اوووووه چی بگم که خیلی دلم گرفته.هنوزم ته دلم آرزو و دعا میکنم که کارمون کنسل نشه ،این آدمای دورو ور هم که فقط انرژی منفی میدن رو بی خیال.انرژی......توهّم.......بدبختی......ترس.......یاد کلاس مستریم میافتم،اونجا هم ترس بزرگم بیکاری بود،اینقده موش میشم که نگو،میگفتم من یه بیکار بدبختم و........بیاین با هم دعا کنیم،.....خدامونو صدا کنیم.....که آسمون بباره .....فراوونی بیاره....فراوونی بیاره ، فراوونی بیاره ،فراوونی بیاره،فراوونی بیاره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:48 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
دیشب تو بنگاه بودیم ، به خاطر چند میلیون تومان ناقابل معامله به هم خورد.
یه جمله خیلی جالب از صاحب ملک شنیدم که منو واداشت که یه مقدار مکس کنم. اصرار داشت که راحت صحبت کنیم و وقت کسیو طلف نکنیم.در مقابل یه کم اصرار ما برای تخفیف گرفتن گفت که : آقا جون ،من پول دوست دارم. به نظر من همین که اذعان کرد خودش کلی بود چون واقعآ خیلیا به همین چیزای ساده هم میترسن اذعان کنن. حالا نمیدونم چرا این وسط من یه مکس ( Pause ) زدم،شاید به این فکر افتادم که اگه دو نفر جوون میومدن از من همین چیزا رو بخوان و همین چیزل رو بگن ،بهشون نگاه میکردم و میگفتم من ول دوست دارم؟! یا بهشون نگاه میکردم . میگفتم گم شین بیرون!؟ یا میگفتم چشاتون دروغ نمیگه پس به خاطر همون چشماهی بلوری و عسلی و طلایی تون ،خونه رو همون قیمتی میدم که خواستین! فقط مکس کردم،سعی کردم خودمو تو همون شرایط قرار بدم،خیلی سخت بود ....ولی.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:36 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام ،صبح به خیر
* هر چقدر دلم میخواد خوش بین و Optimistic باشم مثل اینکه نمیشه،از دیشب تا حالا همش دلم مثل سیر و سرکه میجوشه. تا حالا نشستین فکر کنین اگه همین فردا از مار بی کار بشیم چی میشه؟ (این اتفاق ممکنه برای هر کسی بیافته) . بعضیا میگن بدبخت میشیم،بعضیا میگن هیچی نمیشه،بعضیا میگن یه چند وقت میچرخیم دنبال کار و بعد یه کار دیگه پیدا میکنیم.شما چی میگین ؟ من به شخصه میگم که احتمالآ از اون چیزی که تو زندگیم ترسیم کرده بودم دور میشم،ولی کسی چه میدونه،شاید اینم یه Breakthrough باشه. * دیروز داشتیم با مارگاریتا تو کیچن حرف میزدیم به یه جمله جالب رسیدیم.جریان این بود که ببینیم اخلاق آدما کلآ با هم چقدر تفاوت داره و به این نتیجه رسیدیم* که آدما میانگینی هستند از تمام آدمهای دور و ورشون! مارگاریتای عزیز،اگر تکمیلی بر این نوشته من داری لطفآ درنگ نکن. یه درخواست عمومی از همه دارم : تورو خدا دعا کنین.فقط دعا کنین.نه که بی هدف ،ولی خود دعا کردن هم انرژی ها رو هم سو میکنه. خدایا ،کمکمون کن. آمین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 7:43 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
*
مرغ سحر ناله سر کن ................ داغ مرا تازه تر کن! به مناسبت اول مهر که سالروز تولد استاد شجریان میباشد و تقارن با حال خیلی بدی که من دارم دوست داشتم که این لینکو ببینین و شایدم آهنگشو داونلود کنین ،برای من که خیلی مسکنه. * ماه رمضون هم برای ما رسید ، اصولآ از این ماه بدم نمی اومد ولی برای هر کاری باید ضیافتش آماده باشه،وسائلش مرتب باشه و از همه مهمتر دل آروم میخواد نه مثل کسی که شرح هجران مرغ بی دل گوش میده!از امروز روزه گرفتم به امید نکشیدن سیگار ،نزدیک شدن به خودم و کشف اینکه دست آخر وجود ما خدایی هست یا نه؟ ماه رمضون با بلند شدن یه چشمی موقع صبح سحر ،و کلی چیزای کلاسیک و کلیشه ای دیگه داره که هر سال همه تکرارشون میکنند پس من دیگه بیشتر چیزی راجبش نمی گم.ولی تاحالا روزه گرفتین؟منظورم دقیقآ اجرای اون فرائض و قوانین دینی نیستا!منظورم اون امتحانی که دارین از خودتون میگیرین،سخت ترین امتحان هم همونیه که ممتحن و دانشجو یکی باشن!اون استرچی که آدم میکنه رو میخوام بهتون نشون بدم،به نظر من گشنگی و تشنگی و مسائل فیزیکی روزه خیلی سخت نیست،هیچ کدوم از ما با ۱۰-۱۲ ساعت غذا نخوردن نمیمیریم ،چیزی که مهمه (حداقل برای من ) کنترل نفسه ،کنترل رفتاره،کنترل مغز و زبون و چشمه ،کنترل روحمه،کنترل دست و پا و سایر اعضای بدنمه.تا حالا خودتون رو اینحوری امتحان کردین؟یا شایدم از اوندسته آدمهایی هستین که هیچ مرز و لیمیت و باوندری برای خودشون قائل نیستن،البته اونم خوبه بد نیستا!آدم چیزای جدید تجربه میکنه! (باز این نفسم رو نتونستم کنترل کنم) * راستی حالم خیلی بده ! دلم خیلی گرفته ،دلم یه گریه درست حسابی همراه با ضجّه زدن میان دوستایه ادونس و نستریم رو میخواد ،دلم سیگاری میخواد کهه دیگه سینم رو آتیش نزنه،سیگار بی درد ،نمیخوام خودم رو توجیح کنم ولی اومدم اینجا که برای خودم بنویسم، * دیشب رفتیم اسکان حراج کانورس ،یه کفش و ییه دمپایی خریدم که خوب بود به نظرم،تو خود اسکان هم چند تا مغازه حراجه که بد نیستن،قصد اصلیم خرید هدفون بود که خریدم،خیلی راضیم فقط یه اشکال داره.هدفونم اونقدر گوش رو سییل میکنه که عملآ صدای بیرون قطع میشه برای همین امروز صبح که پیاده میا اومدم دو بار ماشینا داشتن از پشت زیرم میکردن (چوم طبعآ پششتمو نمیبینم و چیزی هم نمیشنیدم ،حاج آقا پناهی گوش میدادم!)ایشااله خدا بخواد نصیبمون کنه این ماه رمضونی زبون روزه بریم زیر ماشین راحت بمیرم و هدفونام هم از گوشم نیافته،به طرز بی درد البته ،همراه با موزیک آخر فیلم کارگردان......منم خلاص میشم. پ.ن : تازه تو ماه رمضون دیه هم دو برابره! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 10:17 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
خب ، اینم از اون چیزی که قرار بود بشه.شد؟
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه نشد! چرا نشد ؟ چون اون خدایی که اون بالاست علاقه خیلی زیادی داره که رو کله ما.... الآنم لابد باید بشنوم که لابد قسمت نبوده و ناشکری نکن و هزار تا چیز دیگه. من نمیدونم اونا که کارشون هیچ وقت توش سنگ نداره چجوری دم خدا رو دیدن؟ لابد لازم نیست دم خدا رو هم ببینی....چون اگه دم بنگاهی رو ببینی یا مهندسی که ساختمون رو ساخته بابات باشه یا پسر عموت دیگه خدا .........استغفراله. پ.ن :ای خدا چقدر دعات کنم؟ تورو جون خودت دیگه ما یکی رو اینقدر امتحان نکن . پ.ن ۲:دعا کنین واسم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:33 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
بالاخره فیلم Davinci Code رو دیدم ،البته کتابشو نخوندم ولی فیلمشو توصیه میکنم،شما چی دیدین تازگیا؟
ببینین ،یه آدم داره تو یه شرکت نسبتآ متشخص کار میکنه،فعلآ سر کاره و با اینکه ممکنه همه چی براش یکم خسته کننده پیش بره ولی به پولش و امید آینده کاریش شدیدآ احتیاج داره! حالا اگه به این آقا بگن پاشو بورو تو اندونزی کار فروش و نمایندگی یه مارک معتبر خشکبار ایرانی رو بکن به نظر شما کدوم راه بهتره؟ خوب، کندن راحت نیست ولی یه تجربه این تیپی چند وقت یه بار گیر آدم میاد؟ دوستاش و زندگیش که اینجان رو چیکار کنه ،یه کشور خارجی هم خوبه ولی! تجربه ای که قرار بود تو اینکار به دست بیاره و شاید با موندن بتونه بهش برسه چی؟ و آیا اصلآ اونجا این کار میگیره یا نه؟ این یه مثالیه از دو راهی هایی که هر کس میتونه جلو خودش در طول زندگی ببینه،سئوال اینه که کدوم راه بهتره؟ اصلآ کی میدونه که کدوم بهتره؟اگه میشد دوتاش رو با هم میرفتیم و بعد برمیگشتیم از اول اونیکه بهتر بود رو انتخاب میکردیم چی میشد؟ من این راه آخر رو میخوام پیدا کنم. پ.ن : من اون شخصیتی که مثالش رو زدم نیستم ! یا که هستم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 16:19 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
wikipedia آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چند قدم نزديكتر به خدا |
|
RSS
|