![]() |
![]() |
|
| واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره. |
|
میشه یه روز خوبی داشته باشی و بعد آخرش خراب نشه؟
یه احساس بد همیشه باهام بوده ،اینکه وقتی عمیقآ احساس شادی بکنی یه چیزی خراب میشه! یا اینکه نباید یه چیز خوب رو تا قبل از اینکه اتفاق بیافته به همه بگی؟ با این وجود توجه میکنید که هیچوقت نمیتونم از ته دل خوش حال باشم.چون بلافاصله در زمان خوشحالی این فکر که قراره خراب بشه تو ذهنم برق میزنه. شما هم از این مشکلات دارین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 16:13 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
خب خب خب ، توجه دارین که هوا چه ابریه باحالی شده ؟
با اینکه شخصآ هموای آفتابی و آسمون آبیه صاف با دو تا ابر سفید تپل مپلیه خوشگل اون گشه آسمون رو ترجیح میدم ،ولی امروز حس خوبی داشتم وقتی هوای ابری رو دیدم .با اینکه هوا یهو ناجوانمردانه سرد شد و داشت مارو مینداخت ولی با تدابیر آب جوش و عسل و لیمو ترش چکیده شده در آن و .... الآن حالم بهتره ( الانه که بامبل جون باز بگه مواظب خودت باش جوون). چند تا کامنت خیلی خوب داشتم این چند وقت که می خوام جاست این کیس اگه ندیدین الآن ببینین،این کامنت ها مطابق با تیتر مطلب خیلی بهم حال دادن: نگز : ساقیا برخیز و در ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را شب قطبی : همه چی از یاد آدم میره جز یادش که همیشه یادشه...خدا کنه که بشه و ۱۰۰٪ کامنتهای ندز و هومز و مارگاریتای عزیز که همیشه پر بار ،نیرو دهنده و عالیند. بامبل جان بی هم که همیشه جای خودشو داره . این تصادف ما هم شده مبدا تاریخ واسه خودش ،دیروز این USB Flash Memory رو گم کرده بودم ،می گفتم خدایا ،از بعد از تصادفم دیگه ندیدمش ،یا هزار باره دیگه .....مثلآ بعد از تصادفم دیگه ورزش نکردم ،دوستامو ندیدم ،خرید نکردم ،اینکارو نکردن ،اونکارو نکردم و و و و و . راستی ،کاشکی که بشه ،هنوز دعا میکنم که بشه ،خواب میبینم که بشه ،اگه قسمته ایشااله بشه ،شما هم که یادتون نرفته دعا کنین ،نه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:40 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام ، حسی که الآ ن دارم همینه که گفتم، اینکه میگن آدمیزاد حریصه چیز بدیه؟ خوب مگه بده ۱۰۰ تا اتفاق خوب واسه آدم بیافته؟باورکن تکراری هم نمیشه به خدا ،بشه ولی تکراری نمیشه. همین دیروز میگفتین داره اوضاع و احوال بهتر میشه ،حالا امروز دوباره بی حال شدیم ،هم از لحاظ فیزیکی ،هم از لحاظ گند زدن روحی. بعضی وقتا از خیلیا بدم میاد ، ولی باید این حس نفرت رو از خودم دور کنم. شایدم حتمآ نباید که خوشم بیاد لابد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:59 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
میگن که زندگی سر بالایی و سر پایینی داره . از یه تپه که میری بالا بالاخره به سر پایینی میرسی.
من که یه چند وقتیه نفسم گرفته بود از بس سربالایی رفتم حالا به قول دوستان ساینهایی از سر پایینی داره مشاهده میشه . فقط دعا کنید ، دعا کنید که اگه قسمته ،بشه. من که واقعآ ازش می خوام که کمک کنه ،به من و به همه ،که بشه . این سر ایینی داره یه چشمکهایی میزنه ولی اگه واقعی باشه سر پایینیه خیلی ماهیه. خدا کنه که سراب نباشه ، نه،نه، آیم گنا بی آپتیمیستیک . ستاتوس یاهو رو هم عوض کردم دوباره شده " لت آس ال پریز د لرد" به امید خدا . پ.س : شام مخصوص برای نگز و بقیه برو بچز.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 8:9 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم حرف بزنم!
اینقدر حالم بد بود که نمیخواستم حرف بزنم و اینقدر بد بود که نمی تونستم بیدار بشم . اینقدر حالم بد بود که مریضم کرده .اینقدر حالم بده که امانم رو بریده و عاصی شدم. اینقدر حالم بده که هر لحظه میخوام بشینم و مخلوطی از داد و فریاد و گریه رو با هم تجربه کنم. اینقدر حالم بده که نمیدونم چه نقابی بزنم؟ نقاب ایمان؟ نقاب اعتماد؟ نقاب بدبختی یا مثل همیشه......نقاب فرار! اینقدر حالم بده که لازمه فهمیدنش فقط تجربه یک بار خورد شدن رو می طلبه. و اینقدر حالم بده که دلم میخواد بشینم با خودم یه آهنگ غمدار بخونم. نه دیگه این واسه ما دل نمیشه .....هر چی من بهش نصیحت میکنم........که بابا آدم عاقل دیگه عاشق نمیشه....... اینقدر حالم بده که فوق العاده احساس ناتوانی میکنم .مثل روزی که 4 دست و پا مو دوستام گرفتن و انداختنم تو آب و از من قلدر هیچ کاری بر نمی اومد مثل همون احساس ناتوانی ای که موقع چپ شدن ماشین و چرخیدن تو فضا در اون چند ثانیه داشتم . این طبیعت زیبا داره به من قلدر میگه هیچی نیستییییییییی! دیگه نمیشه در جهت عکس رودخونه شنا کرد. دیگه کم آوردم .دیگه تموم شد. و بسیار بسیار از این حالم بد تره.
پ.ن : تا وقتی این هد فون ها تو گوشمه ، هیچی نمیشنوم ،پس در امانم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 7:14 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
هر روز قسمتی از فعالیتهای روزانه من شده صحبت کردن با دوستام ( and I'm saying it like it is a bad thing) ولی خوب منظورم از صحبت کردن بیشتر نصیحت کردنه،بیشتر شبیه سشن های تراپی میمونه و به جایی میرسی که میشی یه حراف خوش سخن و یه نیمچه تراپیست که بعد از هر سشن حال ویزیتوراش رو خوب میکنه ولی خودش میمونه تو کار خودش،حتی در حین همون صحبت کردن هم نکته های خود آدم باعث میشه که تو فکر فرو بری ( ولی به طرز ماهرانه ای که طرفت چیزی نفهمه). مشکل این نیست که با بقیه حرف بزنی،مشکل اینه که خودت ولو میشی توی زمین و هوا و چشم انتظار یکی میمونی که در ازای بودنت برات باشه. آقا من اومدم ناراحتیم رو به تو بگم ،ده دقیقه بعد داریم مشکله تورو حل میکنیم. هیچوقت نتونستن تعادلی بین دهنده و گیرنده بودنم برقرار کنم ،یا خیلی دهنده هستم یا خیلی گیرنده. یه نکته مهم : لطفآ مارک ( یا مدل ) لوازم زیر را بنا به تجربه و اطلاعات خود برام بنویسید.به زبان ساده تر میخوام ۴ قلم چیز بخرم ، بگین چه مارکی بخرم؟ ماکروویو ،جارو برقی ، سیستم سینمای خانگی ، تلویزیون،(اگر چیز خوب دیگه ای هم به نظرت اومد بگو) به بهترین جواب ۱ ماه اشتراک ربع تبرک اهداق میشود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:40 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
خداییش خستگیو بد جور رو تن آدم میزارن،
نمیدونم ما سوسول شدیم یا زندگی سخت شده!؟یا شایدم این شرایط فیزیکیه بدنه که باعث میشه آدم احساس کنه که نا امید شده ، در هر حال چه دلیل بی ربط فیزیکی باشه چه دلیل روحی به هم کاملآ ربط دارن و حالم رو بد جور بد میکنن.میگم اینجا تبدیل شده به یاس نامه های یک نقابدار قر قرو(غر غرو!) تا حالا دچار بی حالیه مزمن همراه با تلاش بی حاصل ناشی از ترس عقب موندگی در زندگیه اجتماعی شدین؟ این یک نوع سندروم حاد میباشد که خیلی نادر میباشد.مخصوصآ اینکه دورو وریات هم همچین حال و روز خوشی نداشته باشن. خلاصه اینکه حالم بده ،حالیم هم نیستا،یه اتفاق عالی میخوام خدایا ،کمکم کن.
پ.ن : البته میگن که If God brings you to it, He will bring you through it.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:56 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
من اینجام،شما کجایید؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:42 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
هیچکس نمیشناختش ،خیلی هم مشهور نبود ،یعنی فقط آدمهای دورو برش و سر کار بودن که به جز خانوادش میدیدنش و خیلی دیر به دیر چند تا از دوستاشو.
خیلی وقت بود که زیاد چیزی نمیگفت ،شاید همه فکر میکردن که دور شده!آخه کی تو تابستون سردش میشه و سرما میخوره؟ اونروز سیگار شو کشید و...... چند وقت گذشت،کسایی که وبلاگشو میخوندن فکر میکردن دیگه آپدیت نمیکنه! آسمان چشم او آيينه كيست ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 14:25 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
تو زندگیمون چقدر نقاب میزنیم که مورد تائید قرار بگیریم؟
تا حالا دقت کردین؟ خوب البته شاید فکر کنین که این یه جزء لاینفکی هست برای تائید گرفتن و در پیامد اوز پیشرفت یا حتی زندگی! و شاید هم بگین اونا که تو زندگی و روابط روزمرشمون از نقاب استفاده نمیکنند مورد نفرت تمامی افراد دیگر هستند . من خودم هیچ وقت نتونستم ۱۰۰٪ نقابهامو بردارم ولی به نظرم قدرتشو نداشتم ،امکانش کاملآ هست و هیج مشکلی هم با جهان هستی به وجود نمیاره! بازم میگم (میگه) شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان با هم میخوانند. یه جمله بی نقاب: دهن آدم صاف میشه تا بتونه پول خونه و مراسم و جشن و این چیزا رو ردیف کنه،لطفآ شماهایی که اینو میخونین و منو میبینین به روم نیارین حرمت نگه درا ،دلم گلم، کین اشک خونبهای عمر رفته من است. یه بار تو شرکت ( اون قبلنا که همه چیز خوب بود و نقابها اینقدر فاصله درست نکرده بود) یه چین لتر نوشتم که ۳ مصرع از یه شعر بود ، هی اضافش کردیم و اضافش کردیم که یه مثنوی شد،خداییش هم قشنگ شده بود،حالا میخواستم بگم اگه میتونید لطفآ راجع به پست قبلی یه همچین کاری بکنیم. پ.ن : بازیه پایین صفحه رو کسی ندیده؟ من تا مرحله ۶ رفتما!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 14:7 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام خوب امروز رفتم دستمو باز کردم
کاری که دکتر میکنه ......هی دستتو چک میکنه .....اینور و اونور میکنه........اخماشو تو هم میکنه ...... فکر میکنه و فکر میکنه....پرستاره کپ میکنه...... هی خودشو لوس میکنه...دکتر میگه که عکس بگیر.... قبلش خودشو چس میکنه خلاصه....... میری که از دستت عکس بگیری: دکتره پیجت میکنه....اول نگاهت میکنه .... جلوی دوربین میبرتت....هی همچین همچین .همچین همجین تورو تنظیم میکنه ....میخواد بره عکس بگیره ....تو اون اتاق ....خودشو قایم میکنه ...........عکسو گرفت...بعدش صدایت میکنه .... عکسو میدی به دکتر .چپ چپ نگاهش میکنه....زیره لبی قر میزنه بهت میگه چند سالته :26 اسمت چیه ؟ نقابدار کارت چیه؟ طلبکار رسمت چیه؟ وفادار .فداکار کم نیاری! : نه قربان قسم بخور : نمی خورم .جاتون خالی یونجه سیری خوردم ....پرستار پرستار، اون اره رو زود بیار، قیژ قیژ قیژ خبردار ..... این گچ بوده یا الوار؟.....البته الوار الوار حالا همگی خبردار .....این آقای نقابدار ....که بودی یکم بیکار ....یکمی هم بدهکار ....یادته شدی گرفتار ؟....رفته بودی تو دیوار....نقابدار طلابکار .....دیگه نکن تو انکار .....حالا اینم از اینکار .....خلاص شدی نقابدار......خلاصه خدانگهدار. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 14:4 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام ،
فردا باید برم دکتر که از دستم عکس بگیره ایشااله که بازش کنم ،حالا نمیدونم چرا اینقدر درد میکنه!به خاطر همین نمیدونم چرا نتونستم اصلأ بخوابم ،واقعآ نتونستن حالا کی رفتم بخوابم؟ ساعت ۹:۳۰ زجر مکثّره ای کشیدم که جاتون خالی،هر جی به فردا نزدیکتر میشم طاقتم کمتر میشه! یه حال و احوال خیلی عجیبی هم امروز داشتم ،همش حولم و فکر میکنم هزار تا کار دارم ولی تا میشینم پشت میز هیچی به هیچی، واقعآ حالم از این به هم میخوره که کارام بمونه یا اینکه بیکار علاف بگردم ،حس پوچی رو عمیقآ حس میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:45 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
خوشحالم،
چونکه بهم قول دادن که اگه خودمو از طبقه نهم پرت کردم پایین یکی وسط راه دستشو میاره بیرون و نجاتم میده.میگیرتم.پس خوشبختم. رویاهام شده اینکه خواب ببینم مردم و نشستن به سوگواریه مرگم گریه میکنن! هاو سیک ایز دت؟ واقعا این احاسات و افکار اینقدر دور از ذهنه شماهاست یا اینکه نقاب منطقی بودنتو با جسب قطره ای چسبوندی؟ اگه اینقدر چرته بگو شاید باید خودمو به یه تراپیست معرفی کنم ،البته اونجام رفته ام،اینجوری تر شدم. خوب اینم از امروز،برم تا جا نموندم،روزمرگیمو هم هیییییییچ کس نفهمید. تا فردا پ.ن : اون بازی رو که پاییییین این صفحه اضافه کردم امتحان کردین؟ من تا مرحله ۳ رفتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:59 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
ساعت موبایل شروع میکنه به زنگ زدن،چنده؟
۵:۴۰ ،اوووووووه ،خوب حالا،یادم میاد مثلآ از عمد اینکارو کردم که سحرخیز بشم،خوب الان که وقت مناسبی برای سحر خیز شدن نیست پس فعلا snooze ! یهو میپرم از خواب،چی ،کی ،K،کجا؟ من کیم؟ آهان ساعت۶:۲۰ ،پامیشم . ولی چه پاشدنی،یاده فیلمه ماتریکس میافتم که انگار هزاز تا سیم و لوله از تو بدنم رد شده و منو به تخت چسبونده.خوب اونا رو که از ینم جدا کردم دقیقآ همون لحظه ای که میخوام یه آرامشی بدست بیارم و شروع میکنم به کش گربه ......متوجه دست شکسته میشم که یکم باهاش حرکات موزون مشکله.....ای خدا .....من ۳ شنبه میرم اینو باز میکنم وگرنه باید برم یه اینتیتوته روان پریشی و خودمو اونجا تحویل بدم. دیشب که میخواستم بخوابم که صدام یه جورایی داشت میشد،یه تست الان بزنیم ،اهم،اااااهم،اااااااااااااااههههههههههههههههههههمممم، او کی،اینم ازاین ،همین طوری پیش بره باید اتاق رو ساوند پروف کنم ،مردم شاکی نشن،آخه این سینه رو دیدی؟ حالا هی سیگار بکش ،حتی تو جات قبل اینکه خوابت ببره،پسر تو ورزشکاری (بودی) بسه،زشته ،قبلباهلبت داره! بعد از شستن یه دستیه سر و صورت ،سرییییییع لباسارو به تن میکنم و یه لیوان شیرو یه دونه سنتروم و روش یه مقدار چایی سر میکشم ،عینک آفتابی رو میزنم و از خونه میزنم بیرون، از دمه خونه تا سر کوچه (که خدا رو شکر سر پایینیه)یه سیگار اول صبح!سوار تاکسی،ونک پیاده،دوباره تاکسی ،یه پیاده رویه ۵ دقیقه ای و دوباره میام بالا، سلام ،به به و.......حالا چرا میری تو آشپزخونه و ۲ تا سیگار دیگه میکشی ؟ راستش این روزمرگیه زندگیه منه،خیلی بدم نیست،ولی خوب الان به جایی رسیده که سیگار بدون دارو حال نمیده ! اگه منظورم رو نمیگیرین لطفآ میس آندرستند نکنین! بقیه یه تکرار های روزهام رو هم بعدآ شاید نوشتم .هووووووووووووووووووووووووووووووم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 7:55 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
تا حالا شده خودتون در در آئینه درونتون ببینید؟
میدونین چطوریه که!اول باید چشاتونو ببندین،بعد باید بگردین دنبال خودتون ،تو مغزتون،تقریبآ بالای پیشونیتون. مثلآ من اکثرآ وقتی اینکارو میکنم خودمو میبینم اونطوری که ازش لذت میبرم،یعنی پشت فلان ماشین یا با فلان وضعیت اقتصادی و ... ولی منظورم ایندفعه این نیست ،خیالپردازی نمیخوام بکنین ،میخوام ببینم میتونین کاملآ خودتون رو ببینین، یعنی که ......یعنی که دقیقآ تصویر صورت خودتون رو تو ذهنتون ببینین ،نه فتوشاپ شدشو نه تصورات ذهنیتون از خودتون نه هیچ چیز دیگه ،تصویر صورت خودتون با بالاترین دیتیل و کوالیتی! اگه تونستین به من بگین ،من نتونستم!
تازگیا فاصلم با خواهرم خیلی کم شده ،حداقل خودم این حسو دارم و از این مورد هم خیلی خوشحالم، نگز هم خوبه ،احساس میکنم انرژیش دوباره به حداکثر رسیده. فقط اگه هومز و ندز یه کم تحویل میگرفتن خیلی خوب میشد ،نامردا مارو به کل فراموش کردن! راستی،چاکر آقا بهزاد هم هستیم،دستتون درد نکنه بابت زحمتی که بهتون دادم،واقعآ ممنون،ارادتمون به شما ناشی از یک حس درونی و خوب صد البته یک رابطه فامیلیه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 9:1 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام ،
تازگی ها با یه سری از دوستام که نزدیک هستند و در ضمن از جنس مونث این مشکل رو پیدا کردم که یادم میره بابا بنده خدا دختره و پسر نیست! خوب اصولآ زیاد با هم هستیم و حرف میزنیم منتها بعضی وقتی با تغییر در رنگ صورت یا اندازه چشمها یا در آوردن شاخ که در اونها پیش میاد میفهمم که یه چیزی گفتم دیگه! آقا شرمنده،به خدا اینا از احساس نزدیک بودن زیاده و قصد هیچ گونه توهین و اهانتی خدای ناکرده نیست و نبوده و نخواهد بود. میدونم که میدونین ،گفتم که بیشتر بدونین. ریگاردز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:56 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
آقا دیشب تو خواب چنان دادهایی سر اون بدبخت زدم که نگو،پیوست به پست دیروز!
خوبیه دعوا تو خواب اینه که همیشه برنده ای! تازه از خواب هم که پا میشی دیگه اعصاب خوردی ای همراهت نیست. دلم براش میسوزه،به قول نگز میگه وقتی یه آدم با ۱۰۰ نفرشکل داره ،لابد مشکل از خودشه ،نه اون ۱۰۰ نفر! * اگه میخواهید متوجه شوید که من چه جوری تصادف کردم و چه احساسی داشتم تو اون لحظه برید صحنه اواین تصدف و چپ کردن ماشین تو فیلم فست اند د فیوریست 3 رو ببینید ،تنها فرقش اینه که تو تون فیلم بنا به خواسته کارگردان طرف هیچیشس نشد و لی من وقتی ماشین رو سقف چرخید و دوباره برگشت دستم افتد بیرون و بین در و آسفالت گیر کرد و شکست! * آقا این تجربه موزیک گوش کوش کردن در حین راه رفتن ویل توتالی چنج یور والکین اکس په ری انس. مخصوصا اگر صبح اول صبح آهنگ Hey now by Santana رو گوش بدی. نظر خواهی رو هم میبندم که مجبور بشین پست قبلیرو بخونین . D: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 8:0 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
آقا اینقدر این آدم میره رو اعصابم که دست و پام شروع میکنه به لرزیدن،ببین اینقدر حالمو بد میکنه که می خوام تو صو*** بالا بیارم.
آخه یه آدم اینقدر بی ادب؟چرا من و کلی آدم دیگه این حس مشترک رو راجبش داریم.چرا باید با همه طوری صحبت کنه که انگار نوکر باباشن. بدیه من اینه که وقتی به این حد عصبانی میشم دیگه تا چند دقیقه کنترل درست حسابی رو فکر و رفتارم ندارم ،چشمم سیاهی میره و درست نمیتونم حرف بزنم،از شما چه پنهون کوچیکتر که بودم اشک هم تو چشام جمع میشد،بعد شبا میرفتم تو رختخواب و اونجا حسابی دلی از اذا(عزا،ازا؟) در میاوردم ،فکر بد نکنین ،یعنی تو خواب کلی طرفم رو میزدم اونم به روش فیلم ماتریکس سالها قبل از اینکه فیلمش ساخته بشه! دلم برای این آدم که چهار طبقه بالاتر نشسته میسوزه ،اینهمه و بدبخت ،لابد حقشه.حتی منیکه به اینگونه آدما قصد دارم نزدیک بشم ،بلکه دردشون رو بفهمم و شاید بتونم تو شفا پیدا کردنشون هم کمکی کرده باشم هم نتونستم به این creature نزدیم بشم. بدیه منم اینه دیگه ،اینجا ،وسط عصبانیت شوخی میکنم و شوخی مینویسم ،حق مطلب درست ادا نمیشه،ولی اگه یکم منو بشناسی میدونی مه لحن صحبتم معمولآ اینجوری نیست پس ببین چقدر اون گ* عصبانیم کرده و خودخواه و بی ادبه. آخیش ،یکم سبک شدم،خب اینجا اومدم که همینجوری راحت بتونم حرف بزنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:45 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان،نه به دستی ظرفی را چرک میکنند ،نه به حرفی دلی را آلوده ،
تنها به شمعی قانعند،..... و اندکی سکوت! چند وقت پیش پست " به مناسبت مرگ " رو نوشتم ، همین آخر هفته بود که مادربزرگ یکی دیگه از همکارا هم فوت شدند. با همکارا که داشتیم حرف میزدیم یبارکی از دهنم پرید و گفتم این خمپاره ها داره میخوره دور و ورمون ، باید مواظب باشیم ولی همون موقع از فکرش تنم لرزید. شاید از اسمی که برای پست گذاشتم تعجب کنیدد ولی چند نفر هستند که معنی لذت بردن از درد رو میدونند؟ ولی راستش به نظر من این لذت بردن در همه ما وجود داره ،حالا به اندازه های مختلف ،ولی خدا نکنه این خود آزاری ها به دیگر آزاری تبدیل بشه، حالا بگزریم ،نگاه کن ، درد از دست دادن نزدیکان خیلی خیلی خیلی بده ولی لذت بردن از درد کشیدن از دوری اونها واقعا بدتره.اصولا عائت به درد کشیدن یه نوع اعتیاده که غرد معتاد در زمان تزریق در عوج ناراحتی به سر میبره و بعد از گذشت مدتی زمانی که فرد این حالتشو بیشتر و بیشتر نگه میداره ،اینکه محیط فرد هم محیط شاد یا ناراحتی باشه هم خوب طبعآ مهمّه. در کل نمیخوام اصلا اینجوری حرف بزنم،فقط میخوام بگم آگاه باشید به زمانی که دارید از درد کشیدنتون لذت میبرید. امضاء : یک نقابدار مازوخیست و لذیذ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:18 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
چند وقتیه بیخودی سرم شلوغ شده،یه انرژیه عجیب و غریب بدی هم حس میکنم.
انگار میخوام از جام تکون بخورم ولی نمیشه،یه چیزی میخوام بگم ولی نمیتونم،به خاطر چی نمیتونم رو هم خیلی نمیدونم ولی مثل همون استخری میمونه که باید بپری توش و هی این پا او پا میکنی ،آخر سر هم میپرم و میبینم که اون چیزی نبوده که فکرشو میکردم ، نمیدونم،شایدم اونچیزی بوده ! ترسش از همین ندونستنا میاد .انگار دوباره باید برم تو عمق وجود خودم دنبال یه چیزی بگردم. یکی از بدترین حس هایی که تجربه میکنم اینه که کسی از دستم ناراحت باشه،اصلا این برام قابل تحمل نیست ،برام خیلی عجیبه که بعضیا چطوری با هم قهر میکنن در صورتی که قبلا کلی (ماسک) دوست بودن.چرا دروغ و دروغ و دروغ و دروغ؟ اونقدر این حس برام ناخوشایند و مخربه که هم حال خودم رو بد میکنه و هم انرژیه بدشو به بقیه منتقل میکنه،اصلا هم نمیتونم خودمو به اون راه بزنم،باهام هست تا مسئله حل بشه ، از دیدن تغییر تو آدما حالم به هم میخوره و از سنگ شدنشون مثل سگ تعجب میکنم.اونقدر حس هست که یه دستی نوشتنش سخته .بد میشه،حالم خیلی بد میشه ،حقش نیست،اینهمه رفاقت و دوستی و یک دلی و مهربونی حقش نیست! شایدم باید ،بیشتر از این به خودم بها بدم،شایدم باید برم بمیرم که کسی رو ناراحت نکنم،واقعا این حس بد این همه اینقدر اگزجرست یا اینکه من بالغانه باهاش برخورد نمیکنم؟ ولی آخر همه این چیزا اون آهنگ قشنگ که همه فاصله ها و ماسکا رو میندازه یادم میاد : در دست گلی دارم....... فقط خدا کنه که یادمون نره. که چجوری بعضی وقتی دهن قلب همدیگرو صاف میکنیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:5 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
wikipedia آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چند قدم نزديكتر به خدا |
|
RSS
|