تبليغاتX
ماسکولوژی ، زندگی با ماسک چه زیباست.
واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره.

ـ سلام ،صبحتون بخیر

ـ سلام،به به ،صبح شما هم بخیر

ـ خوب هستین انشااله؟

ـ ای به مرخمت شما ، شما خوب هستین ایشااله؟

ـ به لطف شما .سایتون مستدام ، اهل منزل که خوبن خدا رو شکر ،خانم والده ،آقاتون ،عمه جون اینا؟

ـ غلامتونن، به منزلتتون نفسی میاد و میرسه ،همه دست بوسن ،شما چطور آقازاده ها ؟

- کنیز و نوکرتونن ، لطف شما از سر ما کم نشه

ـ متصدیه اوقاتم؟!؟!

- مثدقم ،منتبهم

ـ مستقنیاله غیظ هستم !؟

  


راجع به ماسکولوژی پیدا کردم(آیا روابط روزانه ما از جمله احترام به جنس مخالف بالخصوص خانمها ،نوعی ماسکه؟)

ایشااله بعد تعطیلات میلاگیم راجبش.

روز خوبی داشته باشید خانم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:53  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کی میگه آزمون الهی دیگه نیست؟ کی میگه مال قدیما بود و معجزه تموم شده؟

به خدا یکم به دورو ورمون دقت کنیم،هر روز معجزه اتفاق میافته و......و هر روز آزمون الهی ......تا حالا اینجوری به چیزی نگاه کردین؟

من به تازگی مورد یه آزمون الهی جدید قرار گرفتم.


پ.ن:توجه میفرمایید که اولا معجزه و آزمون الهی با هم فرق دارن ،دوما یکی به آزمون الهی میگه Strech , یکی هم میگه امتحان Universe ، یکی هم میگه شعر و یکی هم اصلا نمیفهمه شما راجع به کدوم باغ حرف میزنی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 7:20  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اپیدمی شده،همه ماسک میزنن ،اینجوری راحت ترن؟

بابا ،طرف نه یه ماسک ،نه ۲ تا ماسک ،۱۰۰  تا ماسک جولو روی خودم عوض میکنه،بستگی به این داره که کیو ببینه،با کی بخواد صحبت کنه،با کی بخواد سیگار بکشه،با کی لج باشه یا نباشه،کار کیو بخواد را بندازه یا نندازه!

حالا قبول دارم که در بعضی شرایط رفتار آدما عوض میشه و طبق یه استراتژیه جدید عمل میکنیک ولی اگر این به صورت یه عادت در بیاد(توجه کنین که سیگار کشیدن عادت نیست) و در هر جا و نابجا توسط همه استفاده بشه،میشه، اپیدمی + ماسک = ماسکیدمی

انگار که یه D.J اون بالا نشسته باشه و بنوازه و ما هم با ریتم ایشون ماسک عوض کنیم!

چه راهی یا رهخخایی بخ نظزتون میاد که با هم سافتر باشیم؟روون تر باشیم ،بی ریا تر و بی غل و    غش تر باشیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:53  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بعد از اینهمه اهن و تلپ دقت کردی چه راحت میشه با یه نگاه شکست؟

اینهمه به خودت میرسی ،لبخند میزنی ،کراواتتو درست میکنی،موهاتو شونه میکنی،ریشتو ۶ تیغ

میکنی،یا ۷قلم آرایش کامل می کنی،میری باشگاه دمبل میزنی یا کلی درس میخونی ولی او بچه

کوچولوهه: ایز وری وری فرجایل.

حتی آقای شوکت هم میشکنه!


-------------توروخدا مواظب آدمای دورو ورمون باشیم،مواظب دوستامون ،همکارامون ،مادر و پدرمون و حتی ....شوفرتاکسی! همه یه بچه کوچولو دارن که خیلی باید مواظبش بود دلش نشکنه،همون طور که مواظب بچه کوچولوی خودمون باید باشیم.


دیشب خسته و کوفته رسیدم خونه ،با اینکه مثل هر روز پیاده نیومدم ولی یه خستگی عجیبی تو وجودم بود،مامانم کاملا ساکت بود و تو نگاهش دریای غم دیده میشد.

رفتم درایو دی وی دیم رو که از تعمیر گرفته بودن نصب کردم .نکته مثبتش این بود که همش پای گارانتی دستگاه حساب شد و انصافا دردسر خاصی نداشت،خلاصه یه کم با فیلمام ور رفتم و احساس میکردم چقدر شکسته شدم سر کار!

شب طبق معمول اقای نقابدار کاری کردم (یا نکردم) که پانی از دستم ناراحت شد،خداییش شبو خیلی بد خوابیدم و صبح هم که پاشدم اونقدر خسته بودم که انگار نه انگار شب اونهمه خوابیده بودم.

صبح که اومدم سر کار فهمیدم که آبجی خانوم هم شب خیلی خوبیو پشت سر نذاشته.

هنوز برو بچه های دیگرو ندیدم فقط هومزو صبح دم در شرکت دیدم که با هم رسیدیم تقریبآ.

عکس خودم رو گذاشتم اینجا برای کسایی که دوست دارن زیر ماسک رو ببینن!

سردمه ،مثل یه سگ ،که بعد از یه جنگ سگی حس بویاییش رو از دست داده.

سردمه،مثل یه سیب له شده ،تویه یخچال سونی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 7:30  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادعامون اینه که داریم اینجا بی ریا مینوسیم ،بدون ماسک ،بدون لایه ،ولی اینم باز خیلی لایه داره تا برسه به اون هیچ درون ،اینجام خودمون نیستیم.مثل یک تیکه گوشت که روش هنوز اون زرورق بسته بندیش هست ،هنوز مزه پلاستیک میده.اینجام نمیتونیم از دایره محدود کننده خودمون بیرون بپریم.

اومدم سر جام بشینم ،تو چشای روبروییم نگاه کردم خدا رو شکر کردم که اون جلوم نشسته.(تصادفی نیست)خدا رو شکر که خانم گلم هم سر حاله.طبقات بالا هم که ۳تا گل دارم به نام ندز و نگز و هومز که یه خانم گل داره به نام گل.اوووه و ماندانا که یه گله واقعا دوست داشتنی و موهبتی به عنوان دوست و همکار کنار ماست.اینا کسایی اند که عاشقشونم.نه اینکه بقیه نباشند ولی تصادفی نیست که این اسما اینجان.از اینکه هستند ، از اینکه دوستم هستن و از اینکه دوستشونم خوشحالم و خدا رو هم شکر میکنم. دور افتادن های بی دلیل مثل همون پلاستیکست که بالا صوبتش بود.

راستی فیلم آتش بس رو دیدم ،نکات جالبی راجع به کودک درون میگه که البته خیلی توش وارد نمیشه که اگه میشد حوصله بیننده رو هم ممکن بود سر ببره.ببینید بد نیست ولی سر جدتون یا تو سینما ببینین یا نسخه اصلیش رو هر وقت اومد از سروش بگیرین،از این دست فروشا نگیرین که هم خیانت به خودتون که فیلم بد میبینین هم خیانت بو اون کسایی که نونشون از این تقلبها آجر میشه.

از سر کار که بر میگردم ،از ونک تا دم خونه پیاده میرم،۲ تا از این آقایون نون آجر کن در مسیرم هر روز هستند.یکی که همون اول راه (فکر کنم یه کم بالاتر از اون ۲تا مغازه ساعت فروشی ها )فقط فیلم ایرنی میفروشه که فعلا آتش بس رو بورسشه ، اونیکی هم که یکم بالاتره یه پسر جوون تره که ظاهرآ  DVD های خارجی داره فقط.


پ،ن : یه تشکر مخصوص هم نباید فراموش بشه از بامبل بی عزیز با اون کامنتهای قشنگش.

پ.ن۲:دستت درد نکنه هومز با این فیلتر منهدم کن های قشنگت که همیشه مارو از بدبختی نجات میده.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:4  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند تا پست هست که بدون ، نظر مونده،دوست دارم نظراتتون رو راجبشون بدونم پلیز.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:59  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کلی چیز نوشتم،صفحی فریز شد! و ......بیخیال یکمشو بازم مینویسم ولی با این دست شکسته خداییش سخته.آخه دارم تایپ میکنم ،اونم یه وری ،این گچه یهو یه کلیدایی رو که خودش دوست داره میزنه!

ممیخوایم بریم پاپ کورن بوخوریم و فیلم نگاه کنیم،راستی میخوایم راجع به فیلمای قشنگی که میبینیم با هم اینجا بنویسم.حاظرین؟

ببینین: یا میرین این آلبوم "سلام،خداحافظ" حسین رو گوش میدین،یا از خودم بگیرین وگرنه،نه من نه شما......

- چشماشو میبخشه ،تا بفهمه که دریا آبیست،دلشو میبخشه،تا نگاه ساده آهو رو درک بکنه،من کجا خوابم برد؟من کجا خوابم برد؟ من میخوام برگردک به کودکی،من میخوام برگردم به کودکی.......

- برگشتن ممکن نیست،برای گذشتن از نا ممکن کیو باید ببینم؟

رررررویا ،رویا رو

رویا رو کجا زیارت بکنم؟

تو عالم خواب.خواب به چشمام نمیاد!!!!! بشمار......

داشتم همنگام کار اینارو گوش میدادم ،گلچینشو قسمتاییشو براتون نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:31  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خوشم میاد،یه سری عکس با موضوع Pain پیدا کردم که جالبه!

راستی ،اگر دارین مطالب رو می خونین ،ممکنه چندتا مطلب از روزای قبل رو هم ندیده باشین ،حیفه !

امروز با اینکه سر کار خلوته ولی سر من شلوغ شد،یه خبر بد هم صبح شنیدم کخ پست قبلیو گذاشتم،

یکی دیگه از ماسکای رایج طرح دوستی ریختن با افرادی که به دلیل مرتبه و مقام از شما بالاترن،البته

احترام و ادب رو ۱۰۰٪ با این موضوع نمیشه قاطی کرد ولی از این نمونه رو اینجا خیلی میشه دید.

یارو چنان با خارجیه بالا و پایین میره که انگار اینا با هم تو معبد شاولین بزرگ شدن،حالا اگه طرف به

جاییش بود آدم دلش نمیسوخت ،

دلم میسوزه ، هم به خاطر ماسکای بقیه ،

هم به خاطر ماسک خودم.

پ.ن : رابطه عکس سوم و Pain رو چی حدس می زنید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:8  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تسلیت به مناسبت در گذشت پدر دوست گرامیمان.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:3  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فکر میکنم عکس بدون توصیح کاملا گویاست،

شایدم بهتره اصلا نوشتن رو کنار بزارم فقط عکس بزارم اینجا!هاااااااان؟ نه یه وقت تعارف نکنیا،حرف دلتو بزن.......

اصلا اینجا مال خود خودمه،درستشم کردم که هرچی میخوام بنویسوم و مینویسم(آره جون خودت،جراتشو نداری نقابداااااااار)

ببینم ،حالا ما موقع برگشتنه،نخوریم به باد و بارون ،نامردا همشونم رفتن ،هوا خوبه ها ،ولی واسه پیاده روی هم بادش زیاده هم غمش.

ریموت کنترل زندگیم کجاست؟ میخوام فیلمو  بزنم جلو .

بدیه هوای ابری اینه که نمیشه وقتی پیاده راه میری تو خیابون عینک آفتابی بزنی.آخه یا یکی میگه آفتاب بدم!یا اینکه ..... آقا من چشام چپه باید عینک بزنم !فیزیکی ترین و عملی ترین نقابی که میشناسم همین عینکه.(و من هیچ وقت فراموشش نمی کنم).

تا فردا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:25  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
میزی برای کار ،کاری برای تخت ،تختی برای خواب،خوابی برای جان ،جانی برای مرگ ،مرگی برای یاد،یادی برای سنگ..........این بود زندگی؟

آخه تو چمیدونی که من دردم چیه که اینقدر سیگار می کشم ، آره ، می تونم خودمو تو زندگی گم کنم ولی منکه تازه خودمو پیدا کردم، پس چرا! تازه داره حالیم میشه چیکارم،میچرخمو میچرخونم ،سیاَرم.

وای این هوا باز داره یه جوری میشه که انگار با سحر و جادو  غم ها رو سراغ آدم میاره.

خدا کنه حال خواهرم خوب باشه.

اونهمه افسانه و افسون ولش؟....... تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه ، اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستم ،گفتی ببند چشماتو وقته رفتن ،انجیر میخواد دنیا بیاد ،آهن و فسفرش کمه.

وای بسه دیگه ........ خب. خب حالمون خوبه ،میدونیم که کاملا عاقلیم و دیوونه نیستیم .

همین،من رفتم آشپزخونه (۱ساعت شده)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:40  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
رفتم دکتر

الانم کلی کار سرم ریخته واسه همین تند تند مینوسم.

خلاصه دوباره گچ گرفتم دستمو تا ۱ماه دیگه!

یادتون نره یه ماه دیگه.....ایشااله....

در ضمن توسط یه دوست با ‌ Blogspot  آشنا شدم که دارم اونجا هم مینویسم.آدرسشم باشه واسه بعدا.

فعلا باید برم بیرون. یه چیزی هم تو این کامنت ها بنویسین بد نیستا!!!!! این همه پست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:16  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ساعت داره کم کم به ۶ نزدیک میشه،

همین جورم تعداد آدمای دور و ورم ،همیشه این صحنه و این ساعت ها برام ناراحت کننده بده ،اگه دوست داری بهم بگو رومانتیک یا احساسی ( انگار که چیز بدیه!).

ولی خوب میگن که هر پایانی شروع آغازیه ، یعنی واقعآ آدما نمی دونن که وجودشون یا نبودشون چه تاثیری روی هم داره؟ سلامشون یا خداحافظی کردنشون ،صداشون و ....

یا دیگه برامون مهم نیست !؟

خوب ،بعدش راه میوفتم تو کوچه ،تو خیابون ،تو تاکسی و باز تو خیابون،دوست دارم پیاده راه برم ،اگه سیگار نفسم رو نمی گرفت همه راهو پیاده میرفتم ،چون دلم میخواد تو چشم آدمای دیگه شب و روز رو ببینم و ظلمات جهان رو وقتی که پلک می زنن،

خوب بعضی وقتی هم وقتی به مردم خیره بشی مشکلاتی بوجود میاد،بعضیا فکر می کنن پر رویی و باید ادبت کنن و حالتو بگیرن ،بعضیا هم فکر میکنن قصد دیگه ای داری ،

ااااااااااااااااااااااااااااااای ، عجب دنیایی شده که تو چشم دوستامون هم نمی تونیم نگاه کنیم ،چونکه ،چونکه .....به عقلمون شک می کنن.

بعدشم که میرسم خونه ،جایی که گرمای خونمون رو دیگه نداره ،باید وقتمو تا وقتی بکپم تو اتاقم بگزرونم تا باز نوبت این بشه که خودمو بکوبونم تو خواب.

شدم آدمی که برادر و مادرشو تو فکرش قبل اینکه خوابش ببره بقل می کنه.

راستی : آخرین بار کی گریه کردی؟ من که خیلی وقته.دلم برای بنیان تنگ شده،ندز میگه تصادفی نیست که فرشته رو دیدم ،پانی هم دلش برای بنیان تنگ شده ولی باز فعالیتش از من خیلی بهتر بوده.

میگم که ،آپ کردن و به حسین گوش دادن با هم چه حالی میده .

نه ،نه به کفر من نترس ،نترس کافر نمی شوم هرگز زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم.انسان و بی تضاد ! (ماسکولوژی)،عرفان لایت با طعم نعنا،شک دارن به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه می کنند.  ........... wow

الان اینو گفت ،دوست داشتم در لحظه باشین.

فعلآ ،تا فردا .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:54  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یه حس عجیبی تو وجودمه

آخه به هوا نگاه کردی ؟ هی ابر و خورشید دارن با هم جنگ می کنن ، نمی دونم آخر سر کی برنده می شه!

یه جوریه که آدم با هیچ وسیله ای نمی تونه ساکتش کنه ، حتی با سیگار!

البته میخوام سیگارمو کمش کنم ،داره جریان مردنم رو تند میکنه،البته نه اینکه مشکلی با مردنم داشته باشم که بالعکس ولی نه الان.

خلاصه ، یه حس تغییر عجیب و غریب دارم .لطفآ اگه در دسترستون هستم کمکم کنین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:3  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آقا چیرو آپ کنم امروز؟!

صبح پا شدم ،رفتم تو حمام که سر و صورتم رو بشورم چراغ روشن نمیشد!

اومدم بیام سر کار ،قدرتیه خدا یه ربع باید وایسی تا یه ماشین بگیری، در عجبم که چرا ۱۵ تا تاکسی خالی رد میشن و آخر سر باید سوار یه پیکان شخصی بشی،پس این تاکسی ها از کجا نون در میارن ،باز خدا پدر این پیکان ها رو بیامرزه ،با اینکه ماشینشون داره میمیره بازم مسافر میزنن،البته از اونجائیکه همه چی تو این مملکت جاش عوضیه پس این امر کاملآ طبیعیست!

یادم میاد قبل از تصادفم که ماشین داشتم ،اگه کاری نداشتم و تو مسیرم بود و موودم هم سره جاش بود بعضی وقتی به آدمای تو خیابون یه لیفتی می دادم ولی ظاهرآ همه کار دارن.

خلاصه ،با دست شکسته رفتم دکتر تو بیمارستان دی برای ویزیت و بعد از دقیقآ ۱ساعت و نیم منتظر نشستن و بیرون قدم زدن و سیگار کشیدن آقای پرستار شیفت فرمودن :

مریضای دکتر شامخ! آقای دکتر گفتن عملشون دچار مشکل شده ،لطفآ برین ،فردا بیاین - البته خداییش با لحن مودبانه گفت وگرنه.....هیچ کاری از دست ما بر نمی اومد ، ولی خوب بازم کمتر اعصابمون خورد شد - ۱۵ الی ۲۰ نفر آدم همه با هم گفتیم پوووووف ،اااااااه و یه سری چیزای دیگه.

حالا ، روی همه اینا اینم اضافه کنین که موهای آدم به هم بریزه و چون خودت نمی تونی ببندی باید همون جوری بیای تا شرکت تا یکی ازبچه هابرات ببنده.

اگه مشکلات به همین چیزا خلاصه بشه ،فوق العادست ، ولی اینا در برابر بقیه چیزا بچه بازی ،پس تا قیافه خودم و شما اینجوری نشده برای الان کافیه.

فکر کنم امروز کرمم رو اینه که همین جور اشکال بگیرم از این روز خدا!

حالا که تازه رسیدم سر کار ،بزار ببینیم تا آخرش چی میشه ، در جریان میزارمتون ،فعلآ

پ.ن : چند روز پیش در عوج عصبانیت و جر و بحث نزدیک بود به خدا یه فحش بدم (تا نصفه فحش دادم) که در همینجا از خدای عزیزم طلب بخشش و مغفرت دارم.

پ.ن ۲:اینهمه ماسک اینجا بود ، چندتا رو متوجه شدین؟

پ.ن ۳:راستی یه چیز خیلی مهم که یادم رفت بگم این بود که امروز صبح تو بیمارستان فرشته رو دیدم،احساس جالب و عجیبی بود بعد از این همه وقت،خیلی دوست دارم بدونم آدمایی مثل اون چه فکری تو مغزشون میگذره ،جای اونا زندگی کردن چه مزه ای داره و مهمتر  از همه ماسکشون چه شکلیه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 10:2  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

You are not a beautiful and unique snowflake.  You are the same decaying organic matter as everyone else, and we are all part of the same compost pile.

you're not how much money you've got in the bank.  You're not your job.  You're not your family, and you're not who you tell yourself.... You're not your name.... You're not your problems.... You're not your age.... You are not your hopes.

Sir Tyler Durden

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:36  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دلم می خواد گریه کنم ، داد بزنم

نه نه ، باید خوب باشم ، خودمو کنترل کنم

شاید باید هیچی نگم ، شایم دارم بزرگ می شم

ای بی رحم

فکر کنم حق مطلب ادا شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:23  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته زیبای زیر رو یکی از دوستای خوبم نوشته که حیفم اومد پستش نکنم :

می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد؟
اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هر چی میبینم
چشامو یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم

می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا؟

آینه میگه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و بادست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری

می شکنم آینه تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسها با دهن کجی به من میگن
چشم امید رو ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون

آیینه ای برابر آیینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم.

سروده مرحوم شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:24  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سلام

دیشب حالم بد بود،باز خودم رو کوبوندم تو خواب تا شاید مثل خرس برم تو خواب زمستونی و همه چی فراموشم بشه ،بلکه وقتی از خواب پا میشم همه چی هم عوض شده باشه وبهار اومده باشه!

صبح که بیدار شدم دیدم بازم همونه که بود(چرا!)

حالا با این حال خراب ،صبح بیدار شدیم ،می خوام که حالم خوب باشه یا خوب بشه ،این ماسک لعنتیه nice بودن رو میزنم ! بدون اینکه خودم بفهمم !

تو بگو .....! تا کی این خرس میره تو خواب زمستونی به امید فراموشی و بهار!

این صورتک هم کارایی شو داره کم کم از دست میده و بوی گندش مثل گچ گندیده دست همه جا رو میگیره،  بدبختیشم اینه که اول از همه خودم رو خفه می کنه!

هوای تازه احتیاج است ،انرژیه لا یتناهی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 7:29  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نمی خوام بترسونمت ,ولی این عکس برات آشنا نیست؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:47  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ببینم ،

نقابهای رو صورتمون رو می دونی میشه به چی تشبیه کرد؟

آره! حالا این پیاز چرا اینقدر لایه داره؟

اگه تموم این لایه رو کندیم به چی میرسیم؟

تو نظرت چیه؟؟

----------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ریشه پیاز هم یادت نره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:30  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تا حالا دقت کردین جاهایی که از یه موضوعی  احساس ناراحتی میکنیم ، تو تنهاییه خودمون ، ماسکمون چقدر عوض می شه؟

ماسکی که دیگه اون لحظه به دردت نمخوره آقا جون نمی خوره!قبلا باهاش راحت بودی ولی الان به صورتت گریه می کنه!

نظرت چیه؟ :)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:32  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صبح که از در اومدی بیرون ماسکت چی بود؟ هیچی!

مگه میشه ماسک نداشت ، پس چه جوری به مادرت یا همسرت یا همکارت سلام کردی؟ یادت بنداز!

کسی نمیگه ماسک خوبه یا بده چون خوبی یا بدیش معنی نداره ولی ،............

فکر میکنم لحظات بدون ماسک خلاصه بشه تو زمانی که درویش در حال سما هست یا معتاد در حال تزریق!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:27  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آقا من نمیدونم کلمه نوستالوژیک یعنی چی ، به نظرم این نشونه خوبیه که برم یادش بگیرم ،

نه که نادونسته هر جا به کارش ببرم.

چه جوری حرف می زنیم؟واسه چی؟که چی بشه؟ که کدوم حسسو بشه باهاش ارضاء کرد؟

خودمونیم این نقاب خیلی اپی دمی شده !!!!!!

اپیی دمی!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 15:45  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام
پس چرا امروز اینقدر ابریه؟....یعنی امروز هم سیگار پشت سیگار؟
ایمان هم از جنس سیب هستش؟
چی میشه وقتی توان نا توان بودن هم ازکفم میره!
یه روزی میاد که این ماسک های لعنتی رو از روی صورت همه بر می دارم، شایدم بهتره بزارم باشه!
توی این روزمرگی ،توی این تکرار روز ها که عین ویدئو کلیپ نان استاپ تکرار میشن ،پس این بیشه نور که به خاطرش تا ته دشت یا سر کوه باید دوید ، کجاها پیدا میشه؟ شایدم دنبال اون بیشه نور باید گشت!
یا میگی که من بگردم دنبال نیمه گم شده خودم!؟!
چشامو در میارم ، میزارم یه جای کور ، که دیگه فریبه چیزی نخورم،دستام که گناهی اند، زبونم بعضی وقتا نیش می زنه ، پس اونم فعلا! باید بریده شه ، گوشامو نه ، چونکه لازمش دارم ، شاید یه روز ام پی تری پلیر بخرم!
گوش بدم به دکلمه تلخ حسین،که خودشو جر داد و ما حالیمون نشد و بازم ، سیگار پشت سیگار!
ولی من هم چنان منتظرم و هم خودم میگردم ،هم دلم میگرده به خدا که میرسم ،به خدا هم میرسم ، قول داده کاری کنه که هیج وقت حالم بد نشه ،که غم کثیفی و شبنم صبح ، بشه پشم! پس بهم قول دادیا! منتظرم ! چون شدم من حیران.
دل من منتظر همون روز آفتابیه ولی خداییش روز ابری چیزه دیگس. پس فعلا من میرم آشپزخونه !!!!

ریگاردز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط نقابدار |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin