![]() |
![]() |
|
| واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره. |
|
منتظرم كه آخر هفته بشه منتظرم كه با دوستام دور هم جمع بشيم منتظرم كه دوستام رو دعوت كنم خونمون منتظرم كه دعت بشم خونشون منتظرم كه بخندم منتظرم كه از اين كشور برم منتظرم كه جنبش سبز به نتيجه برسه منتظرم كه بازي BLUR ريليس بشه منتظرم كه خ بميره منتظرم كه اوضاع بهتر بشه منتظرم كه كلاسم شروع بشه منتظرم كه شروع كنم به درس خوندن منتظرم كه حقوقم زياد بشه منتظرم كه پولدار بشم منتظرم كه ماشينم رو عوض كنم منتظرم كه راحت باشم منتظرم كه لپ تاپ بخرم منتظرم كه HTC HD2 ريليس بشه منتظرم كه پول داشته باشم بتونم HTC HD2 بخرم منتظرم كه تولد خانم نقابدار نزديك بشه تا براش هديه بخرم منتظرم كه پودار بشم منتظرم كه برم اتاق بقلي منتظرم كه خسته نباشم منتظرم كه كار خوب داشته باشم منتظرم كه زندگي كنم منتظرم كه درد نداشته باشم منتظرم كه بميرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:9 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
بعد از مدتها چند تا آهنگ رديف از يه سي دي قديمي صبح مارو جلا داد.
مستان سلامت مي كنند به روايت كامكارها و حسامالدين سراج كه جفتشون عاليند و اندك اندك شهرام ناظري. فقط يادم افتاد كه.......چقدر دور شدم!.....و.......چقدر دور شديم؟ فعلآ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 7:37 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
دوستم....هومن خوبم ...خیلی مواظب خودت باش.
دلم خیلی واست تنگ میشه. معذرت میخوام هم از تو و هم از خودم که این مدت رو از دست دادیم. حالم بده. قوت قلب من تو اینجا نسترن بود ، ندا بود ، هومن بود و نگار بود . همشون رفتن شده حكايت زندگي ما. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:30 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
تنها چيزي كه تازگيا نميزاره سرم رو بكوبونم به فرمون تو خيابون اين آلبوم جديد محسم نامجو هستش. بهترین کارش نیست ولی چون اولین آلبوم خارج از ایرانش هست میشه گفت متفاوت ترینشه. فعلآ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:25 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
هومن و مريم عزيز هم دارند ميرند. بالاخره وقت رفتنشون رسيد....دير يا زود ميرسيد ولي هميشه دوست نداشتم راجع بهش فكر كنم. هومن يكي از بهترين دوستهايي كه من سر كار پيدا كردم. هميشه پر از انرژي و اميده و كلآ حال هر كس رو كه باهاش در ارتباطه خوب ميكنه ....كلآ حيف بود كه ايران بمونه چون بخاطر نبوغ ذاتيش خيلي جاي پيشرفت داره....هر وقا ميديديش يه چيز جديد ميگفت ،يه كار جديد ميكرد و خلاصه ساكن نبود. يكي از كاراش ترجمه و گردآوري كتاب راز هست كه واقعآ به همتون توصيه ميكنم. زمان هاي خوبي رو با هم داشتيم و خيلي با هم خوش ميگزرونديم.....نميدونم ولي بد دلايل نامعلومي يه چند وقت رابطمون كم شده بود كه ناراحت كننده بود ولي همينكه بالا ميديدمش برام خوشحال كننده بود. براي خودش و خانم گل و نازنينش آرزوي يه عمر خوشبختي و موفقيت ميكنم. كسي چه ميدونه،شايد يه روز دوباره همديگرو ديديم ....با ياد ايام.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:6 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
wikipedia آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چند قدم نزديكتر به خدا |
|
RSS
|