![]() |
![]() |
|
| واقعیت (تجربه) نقابدار بودن ما در زندگی روزمره. |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 10:21 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
جالبه بدونين خودم اينجا زياد سر مي زنم. مثل كسي كه به وبلاگ يه نفر ديگه سر ميزنه و منتظره كه مطلب جديدي اضافه بشه. نميدونم ، ولي اگه قرار باشه همه چيز همينجوري مثل وضع اين مملكت پيش بره كه خدا به دادمون برسه. شركتها دارند دونه دونه كلاپس ميكنند و وضع اقتصادي هم جالب نيست ، حداقلش اينكه پرسنل به صورت رندم ريليس ميشن و اين روحيه آدم رو خيلي خراب ميكنه. تراژدي رفتن تك تك دوست ها و هم كاران چه از شركت چه از كشور هميشه روش من تاثير غم انگيز و زيادي ميزاره. گرچه سال 90 رو همراه باخانم نقابدار با تصميم هاي خيلي بزرگ و سازنده شروع كرديم ( بعدآ ايشاله) ولي هميشه سرعت گير تو مسير هست كه اين ذات مسيره.و از وقتي دوباره ورزش رو شروع كردم حس مقاوت و پايداري و طراوت و شادابي توم بيشتر شده ، راستي كلي وزن كم كردم ، از 91 شدم 81 الي 82 ، اگه ببيني ميفهمي! خلاصه ، سر ميزنم اينجا كه دلتنگي هام كم بشه ، كه اين وبلاگ سوت و كور رو كه همه فراموشش كردن يه آب و جارويي بزنم ، و چراغشو روشن كنم ، با اينكه سوت و كوره ولي مثل يه خونه قديمي حال و هواي خودشو داره. مثل محل قديمي آدم يا خونه مادر بزرگها. مثل اون وقتها ، قديما قدو زدن تو خيابون ولي عصر از تجريش تا پارك ملت و سنگ فرشهاي قديمي ، با مالك و نوشين. كه بگم به ياد دوستام هستم و دلم براي همشون تنگ شده ، كه بگم هومن و ندا و نگار و نسترن و بامبل بي و بقيه .... جاشون خاليه و هميشه دوستشون دارم. ياد دورانهاي قديم رو تازه كنم و شايد انرژي بگيرم. كه بگم دلم براي شاملو و نيما تنگ شده ، دلم براي بنيان تنگ شده ، دلم براي آزادي تنگ شده. چاكريم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 10:13 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام
براي شما سالي پر از سلامتي ، فراواني ، عشق و شور ، موفقيت و شادي آرزومندم. با احترام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:5 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
سلام
براي شما سالي پر از سلامتي ، فراواني ، عشق و شور ، موفقيت و شادي آرزومندم. با احترام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:5 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
ديروز خيلي حامل گرفته بود ، سر حقوق و اين حرفا ، ولي يكي 2 تا اتفاق كوچيك افتاد كه حالم بهتر شد. خيلي حساس شتر شدمدم ! بودم. ولي بيشتر شدم ، به قول نيما كه ميگه : می تراود مهتاب / می درخشد شب تاب / نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک / غم این خفته چند / خواب در چشم ترم می شکند. / نگران با من استاده سحر. / صبح میخواهد از من / کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. / در جگر لیکن خاری / از ره این سفرم می شکند. / نازک آرای تن ساق گلی که به جان اش کشتم / و به جان دادم اش آب. / ای دریغا! به برم می شکند. / دست ها می سایم / تا دری بگشایم. / بر عبث می پایم / که به در کس آید. / در و دیوار به هم ریخته شان / بر سرم می شکند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 8:32 توسط نقابدار |
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
wikipedia آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
چند قدم نزديكتر به خدا |
|
RSS
|